تبليغاتX
عينك دودی


عينك دودی

 

تنها به اصرار چشمان توست كه مي نويسم، حتي اگر جغدهاي ولگرد، همچنان فاخته وار، بر فراز آشيانه ام پرواز كنند يا آنكه حقارتشان را پشت ديوار بلند اتاقكم، بالا بياورند، تنها به اصرار توست كه مي نويسم!

و هر شب صحنه ي حضور هرگز نرفته ات را به تماشا مي نشينم و باور نمي كنم اين آخرين بار است، باور نمي كنم اين آخرين تصوير توست و آخرين صدايت، از واپسين پرده ي زندگي!

از آن بالا نگاه كن!

هنوز تو را به خاطر دارم،

هنوز بر پاكي ات گواهم

و هنوز صداي دل دل زدنت را براي انسان مي شناسم!

بگذار كفتارهاي پير بر فراز آشيانه ام خودنمايي كنند و هرزه هايشان را بر دفترم ببارند!

من و تو، سال هاست از آنها دوريم و صداي زشتشان را نمي شنويم!

بگذار بتازند، آنقدر كه به ذره اي بدل شوند!

چراكه روزي ديگر، كنار تو، آن بالا خواهم بود و آن گاه سير بر حماقتشان خواهيم خنديد...!

دستم را بگير...

 

مهرانا

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم آذر 1388ساعت 23:25 توسط باشگاه تنهایان| |

 

 

دلم براي تنهايي ات مي سوزد، براي تنهايي ام هم ...

مي دانم تنهايي چيزي نيست كه تمامي داشته باشد. تو مي روي و با جسمي ديگر بازمي گردي، اما باز هم تنهايي چون روحت تنهاست!

دلت براي آدم ها مي تپد، اما نفس سبزت را مسموم مي كنند و زماني كه از تنفس اين هواي مسموم دچار مردن مي شوي، همان آدمك ها با شگفتي مي پرسند: چرا؟! ...

خنده دار است و تهوع آور!

دست ها و پاهايت از آنِ تو نيستند. اراده شان را از كف داده اي و هذيان هايت به اوج رسيده اند.

باز هم با وقاهت مي پرسند: مرده؟!

غافل از آنكه تو سال هاست كه رفته اي، تو از ابتدا نيز با آنها نبوده اي ...!

هميشه همينطور تمام مي شود.

هميشه مي خواهند شبيهشان شوي.

سعي مي كني،

سعي مي كنند،

اما بي فايده است!

تو از جنس آنها نيستي!! ... من هم...

منتظرم باش

**براي تويي كه مي داني و مي دانم تا هميشه، دليل اشكهايم هستي**  

 

مهرانا

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 0:33 توسط باشگاه تنهایان| |

 

 

29 آگوست 1958 ميلادي

براي «مايكل جكسون» كه امروز 51 ساله شد، اما همچنان كودك ماند!!...

 

تو بودی

ترانه بود

نت بود

زیبایی بود

عشق بود

سرودن كدامین آفتاب را خواهیم شنید

پیش از آنكه از دستان تو عبور كند؟

و قلب كدامین كودك را لمس خواهیم كرد

پیش از آنكه ضربانش را تو تك به تك شماره كنی؟

 

نازك ترین ابریشم همواره و همیشه

در فراسوی كدامین جای این جهان

مهربانی چون تو را دوباره نفس خواهیم كشید؟

چگونه دوباره در پس "هرگز آبادِ" تو

كودكی از دست رفته مان را به تماشا خواهیم نشست؟

چه كسی جز تو اشك كودكان را پاك خواهد كرد؟

 

تو آرامش را دوست داشتی

تو صلح را می پرستیدی

آیا آنجا كه هستی آسمان آبی تر است؟

آیا آنجا زمین سبزتر است؟

و آیا قلب ها نزدیك ترند؟

آنجا هم دوربین های بی دل حضور دارند؟

روزنامه ها و مجله ها چطور؟

یا آن آدمك های سیاه دل؟

راستی آن بد دلان پس از تو چه خواهند كرد؟

چه خواهند نوشت؟

چه خواهند گفت؟

این بی دلان تنها نفس ِ سبز  ِ سبزینه را می گیرند

اما دنیای ما اكسیژن تو را می خواهد

دنیای ما لبخندهای تو را می خواهد

 

مایكل،

به یاد تو امروز همه ی كودكان كوچه گرد را گلباران خواهم كرد

و همه ی گنجشكان بی پناه را دانه خواهم داد

طلایه دار پاپ ترین ترانه های ناب

دوستت دارم

تولدت مبارك

 

مهرانا

***

سايت گوگل به مناسبت ميلاد روز مايكل اينچنين جشن گرفته است:

 

نوشته شده در یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 2:23 توسط باشگاه تنهایان| |

به نام امير... براي امير

امير دلريخته

 

تو چقدر خوب بودي، آنقدر كه بودي و ندانستيم!

چون خودِ من عاشق «شهيار» بودي و مي خواستي كاري كني كارستان...! همين چند سال پيش بود كه گفتي مي خواهي فيلم كوتاهي بسازي در باب زندگي «شهيار» و چند باري هم كه در اين باره از تو پرسيدم گلايه آميز گفتي هنوز «شهيار» آماده نيست!!

اما تو عاشق تر از اين حرف ها بودي، عاشق تر از اينكه به اين زودي ها در كناري بنشيني و يا همچون برخي از هواداران بي اكسيژن «شهيار» از شاعر دور شوي و او را فراموش كني!

يادم هست يك بار به من گفتي ترانه اي نوشته اي كه در آن از واژه ي «دل نرم» استفاده كرده اي و پرسيدي آيا شهيار چنين واژه اي را تاكنون به كار برده است؟ گفتم: تا جايي كه من مي دانم نه! دلكوك شدي و گفتي نگران آن بوده اي كه مبادا آنچه نوشته اي رونوشتي از واژه هاي شاعر باشد كه نبود! تو چه خوب بودي و چه دلنگران بودي از بابت حريم شاعرانه ي «شهيار»...!

باري،

در نخستين ديدارمان كتاب «جسدهاي شيشه اي» مسعود كيميايي را آورده بودي. مي گفتي فيلنامه ي خوبي ست كه مجوز ساخت نگرفته است... كتاب را چند هفته اي از تو به امانت گرفتم. راست مي گفتي، زيبا نوشته بود، بسي زيباتر از آنچه كه امروز در سينماي او مي بينيم...!

باري،

سال پيش به هنگام ساخت فيلم كوتاهمان تماس گرفتي كه بگويي دوست مي داري در آن بازي كني. گفتم فيلم درباب مردي ست كه خود بازيگر اصلي فيلم هم هست. باقيِ نقش ها، نقش هاي كوچك و فرعي هستند و دلم مي خواهد تو در نقشي مهم تر بازي كني. اين بود كه قرار شد در فيلمي ديگر از تو ياري بخواهم...

پس از آن نيز من كه سوداي قديمي بازيگري دوباره به سراغم آمده بود، از تو خواستم نشاني چند استاد خوب را بگويي. چند بار تماس گرفتم، سر صحنه ي فيلمبرداري بودي تا اينكه خودت تماس گرفتي. از آموزشگاه «كارنامه» و «هيلاج» گفتي كه استادان خوبي دارد و مي شود از آنها ياري جست...!

پس از آن نيز گاه گاهي در مجازي آباد با هم برخورد مي كرديم و حرفي و گپي و خبري از شهيار و سينما و دنياي ترانه و بازيگري...!

باري،

پس از آن مدتي از تو بي خبر ماندم، بي آنكه بدانم بر تو چه گذشته است!! آخرين بار، همين چند روز پيش بود كه برايت پيام گذاشتم تا به ضيافت ميلاد شاعر بيايي...! نمي دانستم ضيافتي بي حضور تو، انتظارم را مي كشد، نمي دانستم ديگر خنده هاي شيرينت را انگار كه هزار سال است مرا مي شناسي، ديگر نخواهم شنيد ، نمي دانستم كه چهار ديواري زندان را تاب نياورده اي و ...

امروز «شهيار» در برنامه ي راديويي اش از ميان بغض هاي بسيارش اين حادثه باور نكردني را با ما قسمت كرد: امير دلريخته هم رفت!!

امير جان،

مگر ما چند «امير دلريخته» داشتيم، هان؟!... باور كردنش دشوار است، دشوار تر از هر چيز دشوار باور نكردني!!... اي كاش تو را نديده بودم و نمي شناختم، دست كم خوبي اش آن بود كه چهره ات مدام در برابر چشمانم نبود و صدايت در گوشم نمي پيچيد و مي توانستم بهتر از اين برايت بنويسم...!!

امير عزيزم،

اگرچه در آن روزهاي سياه با تو نبوده ام، اما دردهايت را درد كشيده ام و زخم هايت را به زخم نشسته ام و خوب مي دانم پدرت چه مي كشد و بر برادرت چه مي گذرد...!

23 شهريورماه، روز ميلادت است و خوب مي دانم دوستانت كه هر سال در چنين روزي با لبخندهاي هميشگي ات آفتابي مي شدند، امسال درچنين روزي چقدر ابري خواهند بود و چقدر خواهند باريد بر خاطرات تو!!

امير گلم،

هنوز و همچنان دارم ناباورانه به شماره ي تلفن تو كه روي موبايلم بيهوده جا خوش كرده نگاه مي كنم، به وبلاگت سر مي زنم تا ببينم آيا دوباره ترانه اي نوشته اي و به آن ID معروفت مدام سرك مي كشم تا شايد دوباره در يكي از همين شبهاي تاريك و بي ستاره on شوي و از نو با هم از «شهيار» بگوييم...!!!

واي، امير!!! مگر مي توانم فراموشت كنم؟ مگر مي توانم تو را لاي دفترچه ي خاطراتم بگذارم و صفحه ات را ورق بزنم؟ مگر مي توانم؟ مگر مي توانم؟...

 

مهرانا

مرداد ماه به بغض نشسته ي 1388

 

***

"نامه ی از شهیار قنبری برای آرش (یكی از دوستان امیر)، در سوگ امیر":

 

با نفسی که بالا نمی آید و با دلی که از غمباد در حال ترکیدن است و با دستی که به این سو و آن سو پرتاب می شود و به من گوش نمی دهد و با همه ای که بی رفیق شده است، بی کس ِ بی کس، بی نفس، بر زخم هولناکت دست می کشم که شاید مرهمی باشد، که نیست!

اگر بگویم که غیب شدن امیر، به اندازه ی عبدی، هستی ام را تیره و تار کرده است ، دروغ نگفته ام.

همیشه صدای زیبای اش را می شنیدم. صدایی که روشن بود و تازه و ترد و شفاف، پر از عشق، پر از رنگ، پر از امید. صدایی دانا که می خواست شریف بماند، صدایی بزرگ و بزرگوار...

از این غزل ِناب ِانسانی تا همیشه دریا سخن خواهم گفت.

کسی که می خواست به یاری شما دوستان،مستندی در باب من و کارنامه ام از راه دور بسازد. یک مستندِ زیر زمینی که بی اجازه از همه چیز بگوید.

و چه ذوقی کرد وقتی شنید ناگفته های من و «لاله» را رو به دوربین خواهم گفت.

باری،

این وظیفه ی ماست تا بی وقفه از امیری که نیست و هست، بگوییم.

این هفته چون از ساختمانی که دفتر رادیوست اخراجمان کرده اند، تعطیلیم!

به مردم هرگز در صحنه ی لس آنجلس گفتیم نگذارید که این چراغ خاموش شود، گوش هاشان پر از موم بود.

اما از هفته ی آینده که دوباره راه می افتد باید برای امیر جان ِمن و تو و همه کاری کنیم کارستان.

با گریه ای که بند نمی آید و با خشمی که برای همیشه با ماست،

سبز باشی،سبز و آفتابی

اگرچه که در غیبت امیرجان، کلمه ها دیگر صاحب وزن و اعتباری نیستند.

شهیار

 

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 14:15 توسط باشگاه تنهایان| |

دو روزی ست كه می خواهم برای «مایكل جوزف جكسون» عزیز چیزی بنویسم، اما هربار خواستم آغاز كنم حس كردم سرانگشتانم یخ زده و توان نوشتن با من نیست! آخر چه كسی باورش می شود؟! همین چند هفته ی پیش بود كه «شهیار قنبری» در برنامه ی رادیویی «قدغن ها» خبر داد كه مایكل پس از 12 سال در ماه جولای امسال در لندن كنسرت خواهد داشت. زمانی كه حدود 2 ماه پیش شنیدم او به سرطان پوست مبتلا شده، گمان كردم كه نباید چندان جدی باشد. مایكل ثروتمند بود و درمان چنین بیماری چندان كار دشواری نبود! در تمام این مدت به این می اندیشیدم مردمی كه مایكل جكسون را اینهمه سال شاداب و سرحال و پر لبخند دیده اند، حال باز هم او را همانگونه می خواهند و شاید خود او هم جز این چیزی نمی خواهد. انسان هایی از این دست كه زندگی شان همیشه زیر ذره بین خبرنگاران و عكاسان جهان است، هیچگاه دوست نمی دارند چهره شان جز آنچه كه همواره در دیدرس مردم و به ویژه هوادارانشان است، به نظر آید!... اما خبر حقیقت داشت خبری كه همه ی جهانیان را غمگین كرد!

اما زندگی مایكل، مایكل ریز نقش دوست داشتنی با آن رقصی كه تنها خاص اوست و بس از همان آغاز عجیب است! هفتمین فرزند خانواده ی سیاهپوست و فقیری كه از 5 سالگی عاشق موسیقی و رقص است و با برادرانش گروه  Jackson5 و The Jacksons را تشكیل می دهند. حتی در آن زمان هم حضوری متفاوت از دیگران دارد، كافی ست به تصویرهای ویدئویی ان سالها تگاهی بیندازیم تا ببینیم چقدر حركت های بدنی اش با دیگر برادرانش فرق دارد!

باری،

مایكل به نوجوانی و جوانی می رسد و دیگر گروه برای او كافی نیست، پس به پرواز انفرادی خود ادامه می دهد، پروازی كه شاید هركسی نیز جرأت همراهی در آن را با او ندارد. حال دیگر در اوج است. دیگر یك پسر بچه ی كوچك سیاه پوست نیست كه حسرت كودكی و بازیچه های بچه گانه اش را می خورد. سال ها از بیماریvitiligo رنج مي برد. بيماري كه تنها عده ي اندكي از انسان ها به آن مبتلا مي شوند! پس از آن برای خود پاركی می سازد تا به قول خودش به رویاهای دست نیافته ی كودكیش نزدیك شود. در بیشتر ترانه هایش كه تصویرهای پیشنهادی خود او را نیز بر پیشانی دارد این حس خیال بافی، شیطنت ها و لطافت های كودكانه را می توان به سادگی تماشا كرد. وقتی سوار سفینه ای خیالی می شود و پا به جایی شگفت انگیز می گذارد و زمانی كه تمام تلاشش پیوند دادن آدم های گوناگون از سراسر دنیا و ساختن چیدمانی از رنگین پوستان در یك نقطه است و نگرانی اش در باب مردم آفریقا كه منجر به ساختن آهنگ We are the world می گردد، شاید نباید چندان شگفت زده شد اگر كه بدانیم گذشته ی او چگونه سپری شده است و حس در اقلیت بودن و احساس تبعیض چقدر او را آزرده است!

پس از آن است كه دیگر تیتر مهم خبری همه ی روزنامه و مجله ها می شود و البته زندگیش با شایعه ها و حتی اتهام هایی نیز درمی آمیزد كه هیچگاه به اثبات نمی رسند و در جامعه ای چون آمریكا، به ویژه اگر با هالیوود هم نسبت داشته باشی و چند فیلم بازی كرده باشی، این مساله چندان عجیب نیست!  

باری،
دو شب پیش زمانی كه شنیدم جهان را ترك كرده، با او احساس بیگانگی نمی كردم، چراكه برای من او اسطوره ای بود كه از كودكی دوستش داشتم. دو روز است كه هر بار صدایش را می شنوم گریه ام می گیرد، درست همانند حسی است كه نسبت به «فریدون فروغی» دارم. برای من چندان تفاوتی نمی كند كه آدم هایی از این جنس اهل كجای جهان باشند، مهم آن است كه عشق را به من و ما، حتی در این سوی جهان می رسانند و گمان می كنم همان عده ای كه او را نمودی از «مسیح» می دانستند، بی شك به چنین دریافت حسی رسیده بودند! مایكل تقریبا تمام سرزمین های جهان را دیده بود، شاید به جز ایران، اما چه فرقی می كند؟ زمانی كه با كسی هم حسی پیدا می كنی، فاصله ها بی معنا می شوند...! اكنون تنها دوست دارم برای او شمعی روشن كنم و باز هم به ترانه هایش گوش بسپارم، به ترانه هایی چون:
We are the world, Heal the world, Black or white, Billie Jean ,Earth song, Beat It History كه همه شان خاطره اند و خاطره...!

شاید بی جا نباشد كه بخشی از كتاب خاطرات او را در اینجا بیاورم تا با او بیشتر آشنا شویم:

من همیشه دلم می خواست بتوانم داستان بگویم. می دانی، داستانهایی که از روحم برخاسته بود. دوست داشتم کنار بخاری بنشینم و برای مردم داستان بگویم. طوری که آنها بتوانند تصویرش را ببینند. آنها را مجبور به گریه و خنده بکنم. آنها را با احساساتشان همه جا ببرم. با چیزی فریب دهنده، مثل کلمات. دوست داشتم قصه هایی بگویم که روح آنها را به حرکت در بیاورد و آنها را تغییر دهد.  همیشه می خواستم این کار را بکنم. تصور کنید نویسنده های بزرگ که این توانایی را دارند چه احساسی باید داشته باشند؟ بعضی مواقع احساس می کردم که می توانم این کار را بکنم. این چیزی بود که می خواستم نمود ظاهری پیدا كند. نوشتن موسیقی هم به نوعی نیاز به همان مهارت دارد. موسیقی افت و خیزهای احساسی خلق می کند. اما داستان یک طرح ساده است. یک نقره ی ناب است. کتاب های زیادی در مورد داستان نویسی نوشته شده است. موضوعاتی مثل چگونه شنونده ها را به چنگ بیاوری یا چگونه گروهی از افراد را دور هم جمع کنی و در داستان به کار ببری. نه لباسی ، نه گریمی ، هیچ چیز وجود ندارد. فقط تو هستی و صدای تو و توانایی های قدرتمند تو که بتوانی آنها را به همه جا ببری ، زندگی آنها را تغییر بدهی ، حتی برای چند دقیقه.

همین طور شروع به گفتن داستان خودم کردم. می خواهم چیزی را که مردم زمانی از من می خواستند که از روزهای پیشین خود با گروه (Jackson5) تعریف کنم را تکرار نمایم. زمانی که ما شروع به کار موسیقی کردیم من به قدری کوچک بودم که واقعا چیز زیادی به خاطر ندارم. اکثر مردم شغل های پردرآمد و تجملاتی داشتند، هنگامی که آنها پا سن می گذاشتند، دقیقا می دانستند که چکار می کنند و چرا آن کار را می کنند. اما این در مورد من صدق نمی کند. آنها هر اتفاقی که برایشان افتاده بود، بخاطر داشتند. اما من فقط 5 سال سن داشتم. زمانی که یک بچه نمایشی هستی ، آنقدر رشد نکرده ای که همه ی آن چیزی که در اطرافت می گذرد، را درک کنی. مردم تصمیمات زیادی درباره زندگی تو می گیرند، در حالی که تو بیرون از اتاق هستی. خوب، این چیزی است که من به یاد دارم. من به خاطر دارم که با حداکثر صدای خود می خواندم و واقعا با لذت تمام می رقصیدم و کار می کردم. در حالی که این برای یک بچه خردسال خیلی سخت و طاقت فرسا بود. البته جزئیات زیادی هست که من همه آنها را به خاطر نمی آورم. من Jackson5 را به یاد می آورم که واقعا اوج گرفته بود. من آن زمان فقط 8 یا 9 سال سن داشتم. من در یکی از شب های آخر تابستان سال 1958 در شهر گری ایندیانا به دنیا آمدم. هفتمین فرزند از نه بچه والدینم بودم. پدرم جو جکسون در آرکانزاس به دنیا آمده بود و در سال 1949 با مادرم کاترین اسکروز که از آلاباما آمده بودند،ازدواج کرد. سال بعد خواهرم مورین به دنیا آمد. او کار سختی داشت، زیرا از همه بزرگتر بود. جکی ، تیتو ، جرمین ، لاتویا و مارلون همه بعد از او به دنیا آمدند. رندی و جانت هم بعد از من به دنیا آمده بودند.

یک بخش از خاطرات اولیه من مربوط به شغل پدرم است که در یک کارخانه ی ذوب آهن کار می کرد. کار او ، بسیار سخت ، خسته کننده و مضر بود و پدرم برای رفع خستگی موزیک می نواخت. در همان زمان مادرم در یک فروشگاه کار می کرد. به خاطر پدر و مادرم که به موسیقی عشق می ورزیدند ما همیشه در منزل موسیقی می شنیدیم. پدرم به همراه برادرش یک گروه داشتند به نام «فالکون ها» که یک گروه (R & B) محلی بود. پدرم مانند برادرش گیتار می نواخت. آنها بعضی از آهنگ های قدیمی سبک های « راک »، « ال کوت اندرول» و « بلوزسانگ» از آثار چاک بری ، لیتل ریچارد، اتیس ردینگ و افراد دیگر را اجرا می کردند. هر کدام از آنها بسیار شگفت انگیز بود و روی جو و من تاثیر می گذاشتند. اگر چه ما برای فهمیدن آن خیلی کوچک بودیم. فالکون ها در اتاق نشیمن ما ، واقع در گری تمرین می کردند. بنابراین من با (R & B) بزرگ شده ام. از آنجا که ما نه بچه بودیم و برادر پدرم هشت بچه داشت جمعا یک خانواده بزرگ را تشکیل می دادیم. موسیقی کاری بود که ما برای سرگرمی انجام می دادیم و در آن زمان کمک می کرد که همه با هم باشیم و به پدرم کمک می کرد که در خانواده یک مرد مقتدر باشد.  Jackson5از این سنت خانوادگی به وجود آمد که البته ما بعدا به The Jacksons (جکسون ها) تبدیل شدیم. و به خاطر این آموزش و موسیقی سنتی من به طور خودآموخته آهنگی را ساختم که متعلق به خودم است.

تا آنجایی که به یاد دارم بیشتر دوران کودکی ام را کار کرده ام، اگر چه دوست داشتم خوانندگی کنم. من به اجبار پدر و مادرم که روی صحنه کار می کردند به این کار کشیده نشدم. طوری که «جودی گارلند» شده بود. من این کار را کردم چون از آن لذت می برم و این برای من مثل نفس کشیدن طبیعی بود. من نه به اجبار والدین و یا خانواده ام ، بلکه به علت زندگی درونی خودم در دنیای موسیقی مجبور به این کار شدم. بگذارید صادقانه بگویم بارها اتفاق می افتاد که وقتی از مدرسه برمی گشتم فقط وقت داشتم کتابهایم را بگذارم و برای رفتن به استودیو آماده بشوم. یک بار دیگر باید تا آخر شب می خواندم تا جایی که از خوابم می گذشت. روبروی استودیو موتاون در خیابان، پارکی وجود داشت و من به خاطر دارم بچه هایی را که در آنجا بازی می کردند نگاه می کردم. به آنها خیره می شدم و نمی توانستم تصور چنین آزادی را بکنم. یک زندگی بدون دغدغه و بیشتر از هر چیز آرزو می کردم که یک چنین آزادی داشتم و می توانستم بیرون بروم و مثل آنها باشم. بنابراین آنجا، یادآور لحظات غم انگیزی در دوران کودکی من است. این در مورد همه ی بچه های هنرمند صادق است. الیزابت تیلور به من گفت که او نیز همین احساس را داشته است. هنگامی که نوجوان هستی و کار می کنی دنیا به طور وحشتناکی به نظرت ناپسند می آید. من به اجبار نمی خواستم خواننده معروفی به نام مایکل باشم ، من این کار را کردم چون عاشق آن بودم ولی کار سختی بود . اگر قرار بود که آلبومی را کار کنیم باید بعد از مدرسه به استودیو می رفتیم و حتی گاهی نمی توانستم یک غذای سبک بخورم. بعضی مواقع هیچ وقتی باقی نمی ماند. من در حالی که به شدت خسته بودم به خانه برمی گشتم و ساعت 11 یا 12 که از وقت خوابم نیز گذشته بود به رختخواب می رفتم.  من با افرادی که در کودکی کار می کنند خیلی احساس همدردی می کنم. من تلاش آنها را درک می کنم، من می دانم آنها چه چیزی را فدا کرده اند . همچنین می دانم که آنها چه چیزی را فرا گرفته اند. من فهمیده ام که هر چه انسان مسن تر می شود بیشتر اعتراض می کند. من احساس می کنم که برای کمی فکر کردن پیر شده ام. من احساس می کنم مثل یک روح پیر شده ام. کسی که خیلی چیزها را دیده و خیلی تجربه دارد. به خاطر سال هایی که ماشینی شده بودم برایم مشکل است که باور کنم فقط 29 سال سن دارم. من مدت 24 سال است که مشغول فعالیت هستم. بعضی وقت ها احساس می کنم که پایان زندگی ام نزدیک است. وقتی مردم پشتم را نوازش می کنند به نظر 80 ساله می آیم. این نتیجه شروع کردن فعالیت در سن نوجوانی است. زمانی که من با برادرانم برای اولین بار برنامه اجرا کردیم با نام «جکسون ها» شناخته شده بودیم و بعدا به Jackson5 تبدیل شدیم. بعد از آن که از موتاون جدا شدیم دوباره اسم «جکسون ها» را انتخاب کردیم. هر کدام از آلبوم های من یا آلبوم های گروه به مادرم کاترین جکسون تقدیم شده بود. از آن به بعد خودمان وظایفمان را برعهده گرفتیم و شروع به تولید موسیقی کردیم. اولین خاطرات من زمانی است که مادرم از من نگهداری می کرد و آهنگ هایی مثل « تو خورشید تابان منی » و « مزرعه ی پنبه » را برایم می خواند. او معمولا برای من و برادرانم و خواهرانم می خواند. اگر چه او برای مدتی در ایندیانا زندگی کرده بود ولی در آلاباما بزرگ شده بود. در گوشه ای از کشور که عموما مردم سیاهپوست ، با سنت های روستایی و موسیقی غربی ای که از رادیو پخش می شد، بزرگ شده بودند و این برای آنها مثل گوش دادن به آهنگ های روحانی در کلیسا بود. مادرم، «ویلی نیلسون» را تا امروز نیز دوست دارد. مادرم همیشه صدای زیبایی داشت و من فکر می کنم توانایی خوانندگی را از مادرم گرفته ام و البته از خداوند. مادرم ساز کلارینت و پیانو می نواخت که به خواهر بزرگترم، «مورین» که ما او را «ربی» صدا می کردیم یاد داده بود . همان طور که به خواهر دیگرم «لاتویا» یاد داده بود. مادرم از کوچکی می دانست که هرگز نمی تواند موزیکی را که دوست داشت در مقابل دیگران اجرا کند، نه به علت نداشتن جرات یا توانایی آن، بلکه به خاطر این که در کودکی از یک بیماری ستون فقرات، فلج شده بود. او از بیماری نجات پیدا کرده بود ولی همیشه موقع راه رفتن می لنگید. او باید در کودکی بخش زیادی از مدرسه رفتن را از دست می داد ولی همیشه به ما می گفت که خوش شانس بوده که از بیماری نجات پیدا کرده، چون عده زیادی از آن بیماری مرده بودند.  به یاد دارم که چقدر برایش مهم بود که ما واکسن ضد فلج بزنیم. او حتی یک بار باعث شد که ما نمایش شنبه بعد از ظهر را که در باشگاه جوانان بود، از دست بدهیم. این نشان می دهد که این موضوع چقدر در خانواده ما اهمیت داشت. مادرم می دانست که فلج شدن او یک نفرین نبود بلکه یک آزمایش از طرف خدا بود که البته او در این آزمایش پیروز شد. مادرم عشقی به من تزریق کرد که همیشه با خود خواهم داشت. او به من یاد داد که استعداد من در آواز خواندن و رقصیدن یک کار خدایی بود به مانند زیبایی غروب خورشید یا بارش برف برای بازی کردن بچه ها. علیرغم این که همه ی وقت ما صرف تمرین یا مسافرت می شد مادرم وقتی را معین می کرد و من و لاتویا و ربی را به کینگ دوم هال محل دفن شهیدان یهودی می برد. سال ها بعد، پس از آن که ما گری را ترک کردیم در نمایش اد سولیوان، برنامه اجرا کردیم. نمایش زنده یکشنبه شب- در حالی که آمریکا ، افرادی مثل بیتل ها ، الویس ، اسلی ، و خانواده استون را دیده بود. بعد از نمایش ، آقای سولیوان با تعریف و تمجید بسیار، از تک تک ما تشکر کرد. ولی من درباره چیزی که او قبل از نمایش به من گفته بود فکر می کردم. من در پشت صحنه سرگردان مانده بودم- دقیقا مثل پسر بچه ای که تبلیغ نوشابه پپسی را می کرد به سمت آقای سولیوان دویدم. او از دیدن من خوشحال به نظر می رسید. او با من دست داد، اما قبل از رفتن پیام مخصوصی به من داد. سال 1970 بود، سالی که بهترین افراد موسیقی راک زندگی شان را به خاطر مواد مخدر و الکل از دست داده بودند. بعضی از مردم می گفتند که من هنوز «فرانکی لیمون» را به یاد آنها می آورم. خواننده ی جوان و بی نظیر سالهای 1950 که زندگی اش را در این راه از دست داد. شاید «اد سولیوان» وقتی به من می گفت « هرگز فراموش نکن که استعدادت از کجا آمده است، استعداد تو یک هدیه الهی است»، به همه ی این چیزها فکر می کرد. من سپاسگزار محبت های او بودم. اما باید به او می گفتم که مادرم هرگز به من اجازه نداده که این موضوع را فراموش کنم. من هرگز بیماری پولیو نداشتم که برای یک خواننده یا رقاص چیز وحشتناکی است. اما می دانستم که خدا من و برادرنم و خواهرانم را از راه های دیگر آزمایش کرده است. خانواده ی بزرگ ما، خانه کوچک ما، پول بسیار کم و ناچیزی که مجبور بودیم دخل و خرجمان را با آن تطبیق بدهیم و حتی گاهی بچه های حسود همسایه که با پرتاب کردن سنگ به پنجره های ما ، در حالی که تمرین می کردیم ، می خواستند بگویند که ما هرگز موفق نمی شویم. من به مادرم و سال های اول زندگی مان فکر می کنم. من می توانم به شما بگویم که پاداش هایی وجود دارد که خیلی با ارزش تر از پول ، تحسین مردم و جوایز است. *

There comes a time when we heed a certain call
When the world must come together as one
There are people dying
and its time to lend a hand to life
There greatest gift of all

We cant go on pretending day by day
That someone, somewhere will soon make a change
We are all a part of Gods great big family
And the truth, you know,
Love is all we need

We are the world, we are the children
We are the ones who make a brighter day
So lets start giving
Theres a choice we're making
We're saving out own lives
its true we'll make a better day
Just you and me

Send them your heart so they'll know that someone cares
And their lives will be stronger and free
As God has shown us by turning stones to brend
So we all must lend a helping hand

We are the world, we are the children
We are the ones who make a brighter day
So lets start giving
Theres a choice we're making
We're saving out own lives
its true we'll make a better day
Just you and me

When you're down and out, there seems no hope at all
But if you just believe theres no way we can fall
Let us realize that a change can only come
When we stand together as one

We are the world, we are the children
We are the ones who make a brighter day
So lets start giving
Theres a choice we're making
We're saving out own lives
**

* منبع: http://takp30.blogfa.com         

  We are the world ** ترانه ی

نوشته شده در یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 2:59 توسط باشگاه تنهایان| |

 

 

مي شود انشايي نوشت، يا دست كم جمله هايي را سر هم كرد، يا آنكه با چند واژه ي پراكنده، كاغذ را سياه كرد و مثلا گفت «حالم خوب است» و يا به چند حرف بي معنا قناعت كرد و از نو انشايي تازه نوشت:

حمله ي تسلسل وار واژه هاي بي قاعده روي صفحه نمايشگر كامپيوتر كه نمي داني چقدر جا خواهد داشت تنها بيانگر يك چيز است: « در زندگی زخمهایی ست که مثل خوره روح را در انزوا می خورد و می تراشد. این دردها را نمی شود به کسی اظهار کرد، چون عموما عادت دارند که دردهای باورنکردنی را جزء اتفاقات و پیش آمدهای عجیب بشمارند واگر بگویید یا بنویسید...» 

گاه روزهايي هست كه دوباره به سمت خاطره هاي تاريك بازمي گردم. جنون اسرار آميزي است، درست مثل يك سقوط آزاد لذت بخش و مرگ آور! مدتي است كه جز خودم به كسي سرك نمي كشم، حتي به آينه، آري، تنها كسي را كه باور كرده بودم ناگهان شبي مرا از خواب بيدار كرد، نه با بوسه كه با درد...!   

 

 مهرانا

نوشته شده در جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت 17:51 توسط باشگاه تنهایان| |

     دوباره بهاري  با كودكانه ... دوباره  بهاري را  بچگي كردن ... همين بهار كه همين حالا آغاز شد ، نهمين بهاريست كه با شهيار سبز مي شود... در كنار دوستاني  كه همه را از شهيار دارم. روزهاي آخر اسفند ، مثل هميشه از اين هراس داشتم كه هر چه بگردم تفاوتي ميان گذشته و حال نبينم.بهارم ادامه‌ي خزان باشد و خزان همين خزان. شايد ديگر روياي آزادي نتواند تمام مرا از آن خود كند... اما دگر بار با اين جملات  بهارشدم. دوباره به سمت پنجره رفتم كه ... 

  

      بالا رفتيم دوغ بود ...      پايين اومديم ماست بود...      قصه‌ي ميلاد دوباره راست بود...

 

    باز هم مي گويم كه تكرار آرزوها هميشه در جا زدن نيست. توهم معاشقه با روياها نيست.بهار ديگر ، شاعر... اي كاش كه در تهران ، اي كاش كه در آزادي ، اي كاش كه بي بغض تر... اي كاش كه بهار تر...

                                                                                                        شهاب ...

*************************************************************

مي دانم واژه هاي بي خاصيت هيچگاه نمي توانند بيانگر احساس هاي ناب ما نسبت به يك دوست ديرينه و خاطره ساز باشند. باري، اما باز هم بنابر جبر بايد از همان واژگان رنگ باخته ي كهنه بياويزم و به دوست نايابي چون «هامون شيرازي» تسليت بگويم كه پدر عزيزش را پيش از بهار 1388 از دست داد!  

هامون جان از عميق جاي قلبم برايت روزهاي بهتري را آرزو مي كنم...

 

مهرانا

نوشته شده در یکشنبه دوم فروردین 1388ساعت 18:12 توسط باشگاه تنهایان| |

 

 

باز هم تنهایی!

رفتنت عادتِ دیرینه ام است

دل نباید به تو داد

باید از حادثه ی «ما شدنِ» ما بگذشت

تن نباید به تبسم های تو داد

 

خوب می دانستم

همه ی سادگیِ باغچه ی کوچکِ ما

شبی از یادِ اقاقی ها،

کم خواهد شد

 

خوب می دانستم

باید از سنگ شد و رفت به آغوشِ گُلِ تنهایی

و سفر باید کرد

چمدان ها را باید بربست

هق هقِ خسته ی من را باید

به خداحافظیِ چشمانِ تو داد

 

یا که شاید، باید

چشم را بربندی

گوش را برگیری

و دلت را به هوایی بهتر

از من و ما عاشق تر

سوق دهی!

 

خوابِ خوبی می توان داشت

بدون گریه

بدون حسرت

قفسِ بودن را

می توان برد میانِ باغِ بی دغدغه ی آزادی

و رها کرد از آن

منِ در حصار و زندان مانده

 

کاش می شد برگشت

بی هیچ خاطره ای

و دوباره پل زد

در میانِ اینهمه رنگِ بزرگ

و بسانِ کودکی تازه به میدان رفته

باز در جغجغه و بادبادک و فواره

عشق را پیدا کرد!    

  

مهرانا

 

نوشته شده در یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 2:47 توسط باشگاه تنهایان| |

اوايل مهرماه 87 بود كه «شهيار كبيري» ، دوست عزيزم ، پيشنهاد طرحي را داد براي ساختن يك فيلم كوتاه. در حقيقت اين طرح از دل يك قصه ي واقعي و يك ترانه مي آمد با صداي «عبدي بهروانفر». «شهيار» گفت و مرا به فكر انداخت، به فكر اينكه مي توان فيلمنامه اي كوتاه در اين باره نوشت. درباره ي انسان به بن بست رسيده اي كه براي گذراندن زندگي خود دست به هر كاري مي زند، حتي دزديدن سنگ قبري كهنه از قبرستاني دورافتاده! طرح نخست فيلمنامه را نوشتم و «شهيار» با نثر خوب و ابتكار هميشگي اش آن را به اوج رسانيد.

اما ما كه گمان مي كرديم مهم ترين كار را انجام داده ايم، حال با سدي به نام «مجوز» روبرو بوديم و از آنجا كه مي دانستيم نمي خواهيم كاري فرمايشي و سانسور شده بسازيم و از سويي ديگر بايد امكان فيلمبرداري با خيالي آسوده برايمان فراهم مي شد، در جستجوي بهترين راه برآمديم تا اينكه دانستيم مناسب ترين شيوه براي ما كه تهيه كننده ي اثر هم بوديم، ياري گرفتن از «انجمن سينماي جوانان» است، تا دست كم بتوانيم با آسودگي خاطر از گوشه هاي شهر تهران فيلمبرداري كنيم. من و «شهيار» نزديك به يك هفته و تقريبا هر روز سناريوي تكراري «در جستجوي مجوز» را دنبال كرديم، از اين سازمان به آن سازمان، از اين موسسه به آن موسسه و كاغذ بازي پشت كاغذ  بازي. تا سرانجام موفق شديم. 

پس از آن نوبت به هزينه هاي پيش بيني شده و پيش بيني نشده ي گوناگون براي ساخت فيلم رسيد، اما شادا كه همه چيز به خوبي پيش رفت.اما خاصيت ديگر اين تجربه براي من، علاوه بر همكاري با دوستان قديمي ، شهيار، امير و سمانه ، محمد ، محسن و آتوسا، آشنايي با دوستان تازه اي بود كه هر يك با دلسوزي و وسواس بسيار همراهي مان كردند. ياراني چون: سينا ، ركسانا ، وهاب ، آرش و...  كه در اينجا از همگي سپاسگذار هستم و سپاس ويژه اي هم دارم از پگاه گل و ميلاد نازنين كه حضورشان تا بدين اندازه پر رنگ و پر خاطره بود و سهم كوچك من هم در اين كار ، دستيار كارگزدان،مشاور كارگردان و مشاور فيلمنامه بود. 

و در پايان...

تنها خاطره هستند كه برجاي مي مانند و براي من آن روزها تا ابد خاطره و ياد زيبا مي سازند.

 

دوستان عزيز

براي خريد cd  و يا dvd  فيلم «كافه قبر» به خانه ي «شهيار كبيري» سر بزنيد.

 

*مهرانا*

  

 

 

  

 

 

نوشته شده در جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت 12:31 توسط باشگاه تنهایان| |

 

نازنينم!

گاه يادم مي آيد كه چقدر تنها هستم با دنیاي دست ساز عنکبوت بدنما و آدمک هاي سیاه كه نام نزدیک ترینشان، «پدر» است و نام دورترینشان، «دوست»!... پدر، مادر، خواهر و برادر، یادآور یک همزیستی اجباری هستند، پس به ناچار باید تحملشان کرد!

آن روزي كه به سزایت رسیدي و روزگار انتقام مرا از تو گرفت، مي خواستم از شادي بميرم!! اعتراف مي کنم که آن روزها برايم با لذتي عجیب و هراس انگيز همراه بود ، یک نوع خودارضایی باشکوه، از آن دسته ای که تا حالا کسی تجربه نکرده است! حالا بیشتر دوستت داشتم، از آن عشق های افلاطونی ، نه از جنس جنون ها ی حماقت آمیزی که فقط «دروغ»، آن ها را شیرین می کند! هم عاشق دروغ می گوید و هم معشوق و بعد هر دو «مست»   می شوند، «هست»می شوند و باز «سرمست» می شوند!!...

 

شيرينم!

تو را اينگونه مي خواهم، هميشه اينگونه خواسته ام، عریانِ عريان، برهنه ي برهنه. حال خودت هستي، سبكي، تمیزي، راستي، هماني هستي که بايد باشي!! بدون آن نخاله های ریز و درشت، بدون آن تفاله های تهوع آور! پس یک هوووووراااااای آنچنانی به افتخار كسی که حالا دیگر تنهای تنهاست، هیچ هواداری ندارد، درست مثل خودِ من!!

 

عزيزم!

کاش می شد همين حالا يك جشن سكوت دونفره بگيريم و با هم بمریم، یک خودکشی داوطلبانه و باشکوه (با گاز هم بد نیست، اما چون تو آدم مبتکری است بی شک برای این کار نیز از شیوه ی منحصربه فردی استفاده می کني)! دلم می خواهد این خودکشی آنقدر عجیب و دست اول و تک باشد که همه به حیرت بیفتند!

راستی همه ی ما آیا روز به روز «زنده به گور» نمی شویم؟!

چون من و چون تو و چون همه؟؟

 

 

مهرانا

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 13:21 توسط باشگاه تنهایان| |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت