تبليغاتX
عينك دودی

 

صدای پیاپی زنگ موبایل که بی پاسخ می ماند...

سکوت

صدای زنگ اس ام اس اول:

- سلام، تولدت مبارک. می دونم هستی و گوشی رو برنمی داری، چون لابد دیگه از دیدن اسم من هم چندشت می شه، چه برسه به اینکه بخوای صدامو بشنوی! حق داری... این رسمش نبود... این رسمش نبود که درست وسط زمین و آسمون، جایی که تازه عشقمون داشت رنگ می گرفت، جایی که تازه داشتیم دردهامون رو تسکین می دادیم، جایی که داشتیم می خوندیم: «ما بهاری وسط پاییزیم» (1)، تنهات می ذاشتم... وقتی اسمت رو از همه جا پاک کردم، بهت فهموندم که زیاد هم برام مهم نبودی، می خواستم به نهایت نفرت برسی. می خواستم بشی مثل خودم، تا بفهمی "بیزاری" یعنی چی! اما من اینم دیگه، به قول "خودم"، «گُهم»!!

 

صدای زنگ اس ام اس دوم:

- من بهت دروغای زیادی گفتم. مثلن اینکه مشکل اصلی من، علاقه ی تو به اون هنرمندا یا احساسی که می خواستم بهم بدی، نبود، مشکل اصلی من، خوره ی ذهنی ای بود که تمام مدت داشت آزارم می داد. دست تو رو می گرفتم، اما به "اون" فکر می کردم! به چشمات نگاه می کردم، اما تهِ تهش دنبال "اون" می گشتم، می بوسیدمت اما به طعم آخرین بوسه ی "اون" فکر می کردم... آره، "اون" همیشه اولین و آخرین کسی بود که به ذهنم می اومد! "اون"، "اون لعنتیِ..."! می دونی که توی فحش دادن کم نمی یارم... اگه خواستی بعدن برات توضیح می دم...!!

 

صدای زنگ اس ام اس سوم:

- می دونم که از نظر تو، من یه بیمار روانی ام. خوب از روز اول هم گفته بودم. سوابق اون افسردگی لعنتی رو هم که می دونستی. حالا می تونم قیافه ی سرشار از تنفرت نسبت به خودم رو ندیده، تجسم کنم... حق هم داری... بازیِ بدی بود. با اون ایمیل به ظاهر عاشقانه ی من، شروع شد و توی اون کافه ی نفرت انگیز که همیشه با "اون" اونجا می رفتم، تموم شد! اولش فکر می کردم واقعن دوستت دارم، یعنی این قضیه رو طوری توی ذهنم می پروروندم که کم کم خودم هم باورم شد! آخه تو چیزی کم نداشتی: عشق، زیبایی، مهربونی... نمی شد ازشون گذشت، اما من یه آدمِ نفرین شدم، می دونی؟! من به تنفر عادت کردم، درست از وقتی که "اون" بهم گفت: «برو گم شو!» و من برای همیشه گم شدم... گم شدم توی نفرت و سیاهی و بی دلی...

 

صدای زنگ اس ام اس چهارم:

آره، می دونم این همون کلمه ای بود که دنبالش می گشتی: «بی دل!!»... من بی دلم. درست می گی چون "اون" هرچی که داشتم با خودش برداشت و برد و یه جایی گم و گورش کرد... منم بعد رفتن "اون" از همیشه عوضی تر و آشغال تر شدم و از همه انتقام گرفتم: از هنرمند مورد علاقه م، از مادرم، از پدرم، از دوستام و حتا از تو!! من لایق عشقت نبودم، چون خیلی وقت پیش به خودم یاد داده بودم که فقط باید بیزار بود و فحش داد! نباید گول حرفای قشنگ رو خورد! آره پسر، تو یه بار مزه شو چشیدی، دیگه کافیه، حالا تو بدو تا دنیا دنالن بدوه!! ... و نقطه ی پایان!!

آخه تو چطور انتظار داری عاشقت باشم، وقتی که از خودمم بدم می یاد؟!

 

صدای زنگ اس ام اس پنجم:

روز آخر که اومدم بهت بگم دیگه نمی خوام باشم، تهِ دلم خوشحال بودم، آره اعتراف می کنم که خوشحال بودم، چون از بارِ مسوولیت عاطفی آزاد می شدم. با اینکه قیافه ی غمگینی به خودم گرفته بودم، اما حتمن فهمیدی وقتی که گفتم «من، تو رو خیلی دوست دارم»، حتا به چشمات نگاه هم نمی کردم!! همه ش دروغ بود و می دونم که تو خوبِ خوب فهمیدی!... آخه تو منو خوب شناخته بودی، اما من تو رو حتا اندازه ی یه سر سوزن هم نشناختم، چون نمی خواستم. از خودم لجم گرفته بود! از اینکه یه جاهایی خودم رو آدم با احساس و لطیفی نشون داده بودم، در حالی که اصلن اینطوری نبود. من یکی از بی دل ترین آدمای دنیا هستم. اینم یه اعتراف شیرین در شب تولد تو...! یه هدیه ی مفت و بدون خرج!

 

صدای زنگ اس ام اس ششم:

تو دیر فهمیدی... من فقط می خواستم باهات بازی کنم. می خواستم بگم منم بازی کردن با آدما رو بلدم... می خواستم بگم منم "آدم"هستم! فقط دیده نشدم... می خواستم به همه ثابت کنم می تونم با دختر زیبایی که همه حسرت بودن باهاش رو دارن، باشم و رقبا رو از صحنه پرت کنم بیرون... یادته، روز آخر بهت گفتم: «تو از من خیلی سری!!» این یکی رو راست گفتم، برای دلخوشی تو نبود. شاید توی اون لحظه برای این بود که ازت فاصله بگیرم، اما بعد که فکر کردم دیدم عین حقیقته... تو از من خیلی سر بودی و این بیشتر حالمو بهم می زد! بدتر از همه حس می کردم اون چیزی که تو اسمشو عشق گذاشته بودی، فقط یه ترحم دخترانه ی آزار دهنده س که داره غرور منو لِه می کنه! من روانی ام دیگه انتظار نداشته باش فکر دیگه ای بکنم...!

 

صدای زنگ اس ام اس هفتم:  

خوب، حالا که چی؟ اینهمه وِر زدم که چی؟ فکر نکن اومدم منت کشی یا اینکه اومدم طلب بخشش کنم! من خیلی گندتر از این حرفام، خیلی گُهم!! فقط خواستم امشب بهونه ای باشه برای اینکه تولدت رو تبریک بگم! می دونم کار مسخره و چندش آوری کردم، اما خوب مغز من مثل تقویم رومیزی اتاقمه، مثل ساعت دیواری قدیمی خونه مون. اگه مناسبت ها رو یادآوری نکنه، می پوکه... تو که با وسواس ذهنی احمقانه ی من آشنا هستی! اگه اینو نمی گفتم تا یک هفته دیوارای مغزم درد می گرفت! پس فقط خواستم خودم رو از عذاب مغزی، نه عذاب وجدان، نجات بدم، سعی می کنم دیگه ساعتمو کوک نکنم، پس زیاد جدی نگیر!!

«تولدت مبارک»

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391ساعت 1:38  توسط باشگاه تنهایان | 

 

برای تو چه فرقی دارد

شالش آبی باشد یا نارنجی

موهایش بلند باشد یا کوتاه

و

عاشق باشد یا فارغ

تو را همین بس

تو را همین اندازه بس

که چند روزی

با بازیچه ای سرگرم باشی

اصلن به دل دخترکان شهر چه مربوط؟

برای تو چه فرقی دارد

ناخن هایش

چه رنگی باشند

و یا بر پرده ی چشمانش

چه نوشته شده باشد

چند روزی خوش بودن

تو را بس است

که از عشق

جرقه اش را می شناسی

و از معشوق

برهنگی اش را

کوچه هم بی دلی ات را باور دارد

بی دل

بمان با دل خویش

تا بمانم با دل خود

که بدین سان بسی

خوشبخت ترم...

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم فروردین 1391ساعت 1:20  توسط باشگاه تنهایان | 

 

 

پسر ماه

 

احمق کسی است که این را نمی داند
افسانه ای می گوید
که یک بانوی کولی
به ماه التماس کرد
و تا صبح اشک ریخت
برای ازدواج با یک مرد کولی
ماه کامل از آسمان سخن گفت

"تو مرد قهوه ای پوستت را به دست خواهی آورد"
اما در مقابلش باید نخستین کودکت را به من بدهی"

کسی که بچه اش را قربانی می کند
برای اینکه تنها نباشد
نمی تواند حقیقتا عاشق باشد


ای ماه، تو می خواهی مادر باشی
و نمی توانی عشق را درک کنی
کسی که تو را به یک زن تبدیل می کند
به من بگو ، ماه نقره ای
قصد داری با کودک یک انسان چه کنی؟

پسر ماه

از پدر رنگین پوست
پسری متولد شد
با شکمی سفید شبیه گیاه قاقم
با چشمانی خاکستری
شبیه زیتون ،
پسر شبیه به زال
"این چه ظاهری ست که او دارد!
این پسر یک مرد کولی نیست.
و این قابل پذیرش نیست"

ای ماه، تو می خواهی مادر باشی
و نمی توانی عشق را درک کنی
کسی که تو را به یک زن تبدیل می کند
به من بگو ، ماه نقره ای
قصد داری با کودک یک انسان چه کنی؟

پسر ماه


جیپسی گمان می کند که به او بی احترامی شده است
ا چاقویی در دست به سراغ همسرش می رود
"این پسر کیست؟
مطمئن هستم که مرا فریب داده ای!"
و همسرش را کشت
سپس به کوه رفت
با کودکی که در آغوشش بود
و او را در آنجا رها کرد

ای ماه، تو می خواهی مادر باشی
و نمی توانی عشق را درک کنی
کسی که تو را به یک زن تبدیل می کند
به من بگو ، ماه نقره ای
قصد داری با کودک یک انسان چه کنی؟

پسر ماه


و در شب ماه تنها زمانی کامل است
که کودک خوشحال است
و هنگامی که کودک گریه می کند
ماه هم تکه تکه می شود
و برای او گهواره ای می سازد
و اگر کودک گریه کند
ماه هم تکه تکه می شود
و برای او گهواره ای می سازد
 

 

برگردان فارسی ترانه ی "پسر ماه" از گروه اسپانیایی Mecano

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم تیر 1390ساعت 11:5  توسط باشگاه تنهایان | 

 

 

این روزها انسان شجاع تری شده ام

به آهنگ هایی که زمانی جراتش  را نداشتم، گوش می سپارم

و بیشتر می گریم

اما هنوز بی صدا می گریم...

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم فروردین 1390ساعت 14:40  توسط باشگاه تنهایان | 

تو رفته ای؟!

هرگز...

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم تیر 1389ساعت 14:5  توسط باشگاه تنهایان | 

 

سگ خانگي يعني آنكه هنوز كسي دوستت دارد!!... 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم اردیبهشت 1389ساعت 1:0  توسط باشگاه تنهایان | 

 

چگونه آمدنت مي آيد بهار

چگونه ما را جا مي گذاري در پسِ آنهمه يار

در حسرت آنهمه ديدار

چگونه تاب مي آوري بهار

اي بي دل روزگار...!

 

مهرانا

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم فروردین 1389ساعت 13:29  توسط باشگاه تنهایان | 

هميشه چيزي براي نوشتن هست، چون غم هميشه هست! غم رفتن آن پسرك سياهپوست، صاحب آنهمه قصه و صحنه ي خوشرنگ. هنوز كودك تر از او كسي را نيافته ام و تازه دارم مي فهمم كه چقدر بر چيني نازك تنهايي ام خط افتاده است و بهمن ها دوباره همان بهمن هاي سابق شده اند، با حذف تمامي تاريخ هاي تولد و روز ولنتاينش!! فيلم Let It Be را مي بينم و سرشار مي شوم دوباره دلم براي «جان لنون» و «جورج هريسون» تنگ مي شود!! به «ديويد چپمنِ» بي دل مي انديشم!! آن سوترك، «شهيار» هم حرف هايم را تاييد مي كند، انگار حتي از پشت واژه هايم نيز مي داند چه مي كشم!

دلم مي خواهد چيزي بنويسم، ترانه اي، شعري، قطعه اي، من هنوز هيچ كاري نكرده ام! هنوز حتي آغاز هم نكرده ام!!...

دوستانم يكي يكي كوچ مي كنند و ديگر حتي كسي هم نمانده است كه نم اشك هايم را پاك كند! جايي ميان زمين و آسمان مانده ام، بي حوصله ام و بي قرار. يادم مي آيد كه چنين روزگاري را هميشه پيشگويي مي كردم و چه زود رسيد، چه زود!!

كجايي كه ببيني چه حالي دارم؟

كجايي كه ببيني به ترانه هاي فرو خورده ناگفته و ناشنيده رسيده ام؟

كجايي كه ببيني نيستي و بدم؟

كجايي كه ببيني هستم و خوب نيستم؟

كجايي كه ببيني تنها جاي امنم خلوتي ست كه تو را در آن پنهان كرده ام، خلوتي كه همين روزها از هم مي پاشد!!...

مهرانا

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم بهمن 1388ساعت 16:37  توسط باشگاه تنهایان | 

 

تنها به اصرار چشمان توست كه مي نويسم، حتي اگر جغدهاي ولگرد، همچنان فاخته وار، بر فراز آشيانه ام پرواز كنند يا آنكه حقارتشان را پشت ديوار بلند اتاقكم، بالا بياورند، تنها به اصرار توست كه مي نويسم!

و هر شب صحنه ي حضور هرگز نرفته ات را به تماشا مي نشينم و باور نمي كنم اين آخرين بار است، باور نمي كنم اين آخرين تصوير توست و آخرين صدايت، از واپسين پرده ي زندگي!

از آن بالا نگاه كن!

هنوز تو را به خاطر دارم،

هنوز بر پاكي ات گواهم

و هنوز صداي دل دل زدنت را براي انسان مي شناسم!

بگذار كفتارهاي پير بر فراز آشيانه ام خودنمايي كنند و هرزه هايشان را بر دفترم ببارند!

من و تو، سال هاست از آنها دوريم و صداي زشتشان را نمي شنويم!

بگذار بتازند، آنقدر كه به ذره اي بدل شوند!

چراكه روزي ديگر، كنار تو، آن بالا خواهم بود و آن گاه سير بر حماقتشان خواهيم خنديد...!

دستم را بگير...

 

مهرانا

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم آذر 1388ساعت 23:25  توسط باشگاه تنهایان | 

 

 

دلم براي تنهايي ات مي سوزد، براي تنهايي ام هم ...

مي دانم تنهايي چيزي نيست كه تمامي داشته باشد. تو مي روي و با جسمي ديگر بازمي گردي، اما باز هم تنهايي چون روحت تنهاست!

دلت براي آدم ها مي تپد، اما نفس سبزت را مسموم مي كنند و زماني كه از تنفس اين هواي مسموم دچار مردن مي شوي، همان آدمك ها با شگفتي مي پرسند: چرا؟! ...

خنده دار است و تهوع آور!

دست ها و پاهايت از آنِ تو نيستند. اراده شان را از كف داده اي و هذيان هايت به اوج رسيده اند.

باز هم با وقاهت مي پرسند: مرده؟!

غافل از آنكه تو سال هاست كه رفته اي، تو از ابتدا نيز با آنها نبوده اي ...!

هميشه همينطور تمام مي شود.

هميشه مي خواهند شبيهشان شوي.

سعي مي كني،

سعي مي كنند،

اما بي فايده است!

تو از جنس آنها نيستي!! ... من هم...

منتظرم باش

**براي تويي كه مي داني و مي دانم تا هميشه، دليل اشكهايم هستي**  

 

مهرانا

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 0:33  توسط باشگاه تنهایان | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
"بدبین نه، اما می شود خوش بین واقع بین بود"

نوشته های پیشین
اردیبهشت 1391
فروردین 1391
تیر 1390
فروردین 1390
تیر 1389
اردیبهشت 1389
فروردین 1389
بهمن 1388
آذر 1388
آبان 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
بهمن 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
آرشيو
پیوندها
وبلاگ شايان و من (مايكل جكسون)
مهتاب
پگاه
شهیار كبيري
هامون
محسن
امیر(خانه ی اول)
امیر (خانه ی دوم)
امير (خانه ي سوم)
خانه ی مشترک شهیار و امیر
شیرین
آرمین
حسین
پیروز(خانه ی اول)
پیروز(خانه ی دوم)
آدمک (آدی)
میلاد
داروگ
مهدی عسکری
احسان
شقایق،الهه ی همیشه عاشق
کافه چی
سروش و احسان (خانه ی اول)
سروش و احسان (خانه ی دوم)
احسان (به یاد فریدون فروغی)
ماهنامه ی هنری کارنوشت
وبلاگ رسمی سعید محمدی
شعری بی نام(دلریختگان پیشین)1
شعری بی نام(دلریختگان پیشین)2
گروه ادبی آویژه
FILM CLUB
مهرداد(وبلاگ پیشین)
مهرداد(وبلاگ تازه)
علی (برای فریدون فروغی)
علي (وبلاگ دوم)
شهرزاد
مجید
همگريه
پروا
شهرام
اسماعيل
هومن
بی صدا تر از سکوت
دوستداران شماعي زاده
ژیلا (وبلاگ الویس پریسلی)
سايه
سينا
سايتا
محمد
عرفان سلیمی
رضا
اتاقك خلوت من
بنيامين
اميد
سايت دوستداران مايكل جكسون
احمد، نازنين و امير (وبلاگ مايكل جكسون)
فتاح بحراني
فرزانه و فريد
تاریخ ایران(آریامهر)
آريا (وبلاگ مايكل جكسون)
آريا (وبلاگ كوهنوردي)
مرجان (وبلاگ رسمی فریدون فروغی)
علي (روياهاي بي پايان)
عليرضا (پايگاه اطلاع رساني تاريخ و تمدن ايران)
ويدا (موج آرام)
مهدی طباطبایی
پیام خلج
مهشاد
حمید
سعید کریمی
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM