تبليغاتX
عينك دودی

دو روزی ست كه می خواهم برای «مایكل جوزف جكسون» عزیز چیزی بنویسم، اما هربار خواستم آغاز كنم حس كردم سرانگشتانم یخ زده و توان نوشتن با من نیست! آخر چه كسی باورش می شود؟! همین چند هفته ی پیش بود كه «شهیار قنبری» در برنامه ی رادیویی «قدغن ها» خبر داد كه مایكل پس از 12 سال در ماه جولای امسال در لندن كنسرت خواهد داشت. زمانی كه حدود 2 ماه پیش شنیدم او به سرطان پوست مبتلا شده، گمان كردم كه نباید چندان جدی باشد. مایكل ثروتمند بود و درمان چنین بیماری چندان كار دشواری نبود! در تمام این مدت به این می اندیشیدم مردمی كه مایكل جكسون را اینهمه سال شاداب و سرحال و پر لبخند دیده اند، حال باز هم او را همانگونه می خواهند و شاید خود او هم جز این چیزی نمی خواهد. انسان هایی از این دست كه زندگی شان همیشه زیر ذره بین خبرنگاران و عكاسان جهان است، هیچگاه دوست نمی دارند چهره شان جز آنچه كه همواره در دیدرس مردم و به ویژه هوادارانشان است، به نظر آید!... اما خبر حقیقت داشت خبری كه همه ی جهانیان را غمگین كرد!

اما زندگی مایكل، مایكل ریز نقش دوست داشتنی با آن رقصی كه تنها خاص اوست و بس از همان آغاز عجیب است! هفتمین فرزند خانواده ی سیاهپوست و فقیری كه از 5 سالگی عاشق موسیقی و رقص است و با برادرانش گروه  Jackson5 و The Jacksons را تشكیل می دهند. حتی در آن زمان هم حضوری متفاوت از دیگران دارد، كافی ست به تصویرهای ویدئویی ان سالها تگاهی بیندازیم تا ببینیم چقدر حركت های بدنی اش با دیگر برادرانش فرق دارد!

باری،

مایكل به نوجوانی و جوانی می رسد و دیگر گروه برای او كافی نیست، پس به پرواز انفرادی خود ادامه می دهد، پروازی كه شاید هركسی نیز جرأت همراهی در آن را با او ندارد. حال دیگر در اوج است. دیگر یك پسر بچه ی كوچك سیاه پوست نیست كه حسرت كودكی و بازیچه های بچه گانه اش را می خورد. رنگ پوستش را تغییر می دهد تا به اكثریت سفید پوست جامعه نشان دهد با آتها تفاوتی ندارد و برای خود پاركی می سازد تا به قول خودش به رویاهای دست نیافته ی كودكیش نزدیك شود. در بیشتر ترانه هایش كه تصویرهای پیشنهادی خود او را نیز بر پیشانی دارد این حس خیال بافی، شیطنت ها و لطافت های كودكانه را می توان به سادگی تماشا كرد. وقتی سوار سفینه ای خیالی می شود و پا به جایی شگفت انگیز می گذارد و زمانی كه تمام تلاشش پیوند دادن آدم های گوناگون از سراسر دنیا و ساختن چیدمانی از رنگین پوستان در یك نقطه است و نگرانی اش در باب مردم آفریقا كه منجر به ساختن آهنگ We are the world می گردد، شاید نباید چندان شگفت زده شد اگر كه بدانیم گذشته ی او چگونه سپری شده است و حس در اقلیت بودن و احساس تبعیض چقدر او را آزرده است!

پس از آن است كه دیگر تیتر مهم خبری همه ی روزنامه و مجله ها می شود و البته زندگیش با شایعه ها و حتی اتهام هایی نیز درمی آمیزد كه هیچگاه به اثبات نمی رسند و در جامعه ای چون آمریكا، به ویژه اگر با هالیوود هم نسبت داشته باشی و چند فیلم بازی كرده باشی، این مساله چندان عجیب نیست!  

باری،
دو شب پیش زمانی كه شنیدم جهان را ترك كرده، با او احساس بیگانگی نمی كردم، چراكه برای من او اسطوره ای بود كه از كودكی دوستش داشتم. دو روز است كه هر بار صدایش را می شنوم گریه ام می گیرد، درست همانند حسی است كه نسبت به «فریدون فروغی» دارم. برای من چندان تفاوتی نمی كند كه آدم هایی از این جنس اهل كجای جهان باشند، مهم آن است كه عشق را به من و ما، حتی در این سوی جهان می رسانند و گمان می كنم همان عده ای كه او را نمودی از «مسیح» می دانستند، بی شك به چنین دریافت حسی رسیده بودند! مایكل تقریبا تمام سرزمین های جهان را دیده بود، شاید به جز ایران، اما چه فرقی می كند؟ زمانی كه با كسی هم حسی پیدا می كنی، فاصله ها بی معنا می شوند...! اكنون تنها دوست دارم برای او شمعی روشن كنم و باز هم به ترانه هایش گوش بسپارم، به ترانه هایی چون:
We are the world, Heal the world, Black or white, Billie Jean ,Earth song, Beat It History كه همه شان خاطره اند و خاطره...!

شاید بی جا نباشد كه بخشی از كتاب خاطرات او را در اینجا بیاورم تا با او بیشتر آشنا شویم:

من همیشه دلم می خواست بتوانم داستان بگویم. می دانی، داستانهایی که از روحم برخاسته بود. دوست داشتم کنار بخاری بنشینم و برای مردم داستان بگویم. طوری که آنها بتوانند تصویرش را ببینند. آنها را مجبور به گریه و خنده بکنم. آنها را با احساساتشان همه جا ببرم. با چیزی فریب دهنده، مثل کلمات. دوست داشتم قصه هایی بگویم که روح آنها را به حرکت در بیاورد و آنها را تغییر دهد.  همیشه می خواستم این کار را بکنم. تصور کنید نویسنده های بزرگ که این توانایی را دارند چه احساسی باید داشته باشند؟ بعضی مواقع احساس می کردم که می توانم این کار را بکنم. این چیزی بود که می خواستم نمود ظاهری پیدا كند. نوشتن موسیقی هم به نوعی نیاز به همان مهارت دارد. موسیقی افت و خیزهای احساسی خلق می کند. اما داستان یک طرح ساده است. یک نقره ی ناب است. کتاب های زیادی در مورد داستان نویسی نوشته شده است. موضوعاتی مثل چگونه شنونده ها را به چنگ بیاوری یا چگونه گروهی از افراد را دور هم جمع کنی و در داستان به کار ببری. نه لباسی ، نه گریمی ، هیچ چیز وجود ندارد. فقط تو هستی و صدای تو و توانایی های قدرتمند تو که بتوانی آنها را به همه جا ببری ، زندگی آنها را تغییر بدهی ، حتی برای چند دقیقه.

همین طور شروع به گفتن داستان خودم کردم. می خواهم چیزی را که مردم زمانی از من می خواستند که از روزهای پیشین خود با گروه (Jackson5) تعریف کنم را تکرار نمایم. زمانی که ما شروع به کار موسیقی کردیم من به قدری کوچک بودم که واقعا چیز زیادی به خاطر ندارم. اکثر مردم شغل های پردرآمد و تجملاتی داشتند، هنگامی که آنها پا سن می گذاشتند، دقیقا می دانستند که چکار می کنند و چرا آن کار را می کنند. اما این در مورد من صدق نمی کند. آنها هر اتفاقی که برایشان افتاده بود، بخاطر داشتند. اما من فقط 5 سال سن داشتم. زمانی که یک بچه نمایشی هستی ، آنقدر رشد نکرده ای که همه ی آن چیزی که در اطرافت می گذرد، را درک کنی. مردم تصمیمات زیادی درباره زندگی تو می گیرند، در حالی که تو بیرون از اتاق هستی. خوب، این چیزی است که من به یاد دارم. من به خاطر دارم که با حداکثر صدای خود می خواندم و واقعا با لذت تمام می رقصیدم و کار می کردم. در حالی که این برای یک بچه خردسال خیلی سخت و طاقت فرسا بود. البته جزئیات زیادی هست که من همه آنها را به خاطر نمی آورم. من Jackson5 را به یاد می آورم که واقعا اوج گرفته بود. من آن زمان فقط 8 یا 9 سال سن داشتم. من در یکی از شب های آخر تابستان سال 1958 در شهر گری ایندیانا به دنیا آمدم. هفتمین فرزند از نه بچه والدینم بودم. پدرم جو جکسون در آرکانزاس به دنیا آمده بود و در سال 1949 با مادرم کاترین اسکروز که از آلاباما آمده بودند،ازدواج کرد. سال بعد خواهرم مورین به دنیا آمد. او کار سختی داشت، زیرا از همه بزرگتر بود. جکی ، تیتو ، جرمین ، لاتویا و مارلون همه بعد از او به دنیا آمدند. رندی و جانت هم بعد از من به دنیا آمده بودند.

یک بخش از خاطرات اولیه من مربوط به شغل پدرم است که در یک کارخانه ی ذوب آهن کار می کرد. کار او ، بسیار سخت ، خسته کننده و مضر بود و پدرم برای رفع خستگی موزیک می نواخت. در همان زمان مادرم در یک فروشگاه کار می کرد. به خاطر پدر و مادرم که به موسیقی عشق می ورزیدند ما همیشه در منزل موسیقی می شنیدیم. پدرم به همراه برادرش یک گروه داشتند به نام «فالکون ها» که یک گروه (R & B) محلی بود. پدرم مانند برادرش گیتار می نواخت. آنها بعضی از آهنگ های قدیمی سبک های « راک »، « ال کوت اندرول» و « بلوزسانگ» از آثار چاک بری ، لیتل ریچارد، اتیس ردینگ و افراد دیگر را اجرا می کردند. هر کدام از آنها بسیار شگفت انگیز بود و روی جو و من تاثیر می گذاشتند. اگر چه ما برای فهمیدن آن خیلی کوچک بودیم. فالکون ها در اتاق نشیمن ما ، واقع در گری تمرین می کردند. بنابراین من با (R & B) بزرگ شده ام. از آنجا که ما نه بچه بودیم و برادر پدرم هشت بچه داشت جمعا یک خانواده بزرگ را تشکیل می دادیم. موسیقی کاری بود که ما برای سرگرمی انجام می دادیم و در آن زمان کمک می کرد که همه با هم باشیم و به پدرم کمک می کرد که در خانواده یک مرد مقتدر باشد.  Jackson5از این سنت خانوادگی به وجود آمد که البته ما بعدا به The Jacksons (جکسون ها) تبدیل شدیم. و به خاطر این آموزش و موسیقی سنتی من به طور خودآموخته آهنگی را ساختم که متعلق به خودم است.

تا آنجایی که به یاد دارم بیشتر دوران کودکی ام را کار کرده ام، اگر چه دوست داشتم خوانندگی کنم. من به اجبار پدر و مادرم که روی صحنه کار می کردند به این کار کشیده نشدم. طوری که «جودی گارلند» شده بود. من این کار را کردم چون از آن لذت می برم و این برای من مثل نفس کشیدن طبیعی بود. من نه به اجبار والدین و یا خانواده ام ، بلکه به علت زندگی درونی خودم در دنیای موسیقی مجبور به این کار شدم. بگذارید صادقانه بگویم بارها اتفاق می افتاد که وقتی از مدرسه برمی گشتم فقط وقت داشتم کتابهایم را بگذارم و برای رفتن به استودیو آماده بشوم. یک بار دیگر باید تا آخر شب می خواندم تا جایی که از خوابم می گذشت. روبروی استودیو موتاون در خیابان، پارکی وجود داشت و من به خاطر دارم بچه هایی را که در آنجا بازی می کردند نگاه می کردم. به آنها خیره می شدم و نمی توانستم تصور چنین آزادی را بکنم. یک زندگی بدون دغدغه و بیشتر از هر چیز آرزو می کردم که یک چنین آزادی داشتم و می توانستم بیرون بروم و مثل آنها باشم. بنابراین آنجا، یادآور لحظات غم انگیزی در دوران کودکی من است. این در مورد همه ی بچه های هنرمند صادق است. الیزابت تیلور به من گفت که او نیز همین احساس را داشته است. هنگامی که نوجوان هستی و کار می کنی دنیا به طور وحشتناکی به نظرت ناپسند می آید. من به اجبار نمی خواستم خواننده معروفی به نام مایکل باشم ، من این کار را کردم چون عاشق آن بودم ولی کار سختی بود . اگر قرار بود که آلبومی را کار کنیم باید بعد از مدرسه به استودیو می رفتیم و حتی گاهی نمی توانستم یک غذای سبک بخورم. بعضی مواقع هیچ وقتی باقی نمی ماند. من در حالی که به شدت خسته بودم به خانه برمی گشتم و ساعت 11 یا 12 که از وقت خوابم نیز گذشته بود به رختخواب می رفتم.  من با افرادی که در کودکی کار می کنند خیلی احساس همدردی می کنم. من تلاش آنها را درک می کنم، من می دانم آنها چه چیزی را فدا کرده اند . همچنین می دانم که آنها چه چیزی را فرا گرفته اند. من فهمیده ام که هر چه انسان مسن تر می شود بیشتر اعتراض می کند. من احساس می کنم که برای کمی فکر کردن پیر شده ام. من احساس می کنم مثل یک روح پیر شده ام. کسی که خیلی چیزها را دیده و خیلی تجربه دارد. به خاطر سال هایی که ماشینی شده بودم برایم مشکل است که باور کنم فقط 29 سال سن دارم. من مدت 24 سال است که مشغول فعالیت هستم. بعضی وقت ها احساس می کنم که پایان زندگی ام نزدیک است. وقتی مردم پشتم را نوازش می کنند به نظر 80 ساله می آیم. این نتیجه شروع کردن فعالیت در سن نوجوانی است. زمانی که من با برادرانم برای اولین بار برنامه اجرا کردیم با نام «جکسون ها» شناخته شده بودیم و بعدا به Jackson5 تبدیل شدیم. بعد از آن که از موتاون جدا شدیم دوباره اسم «جکسون ها» را انتخاب کردیم. هر کدام از آلبوم های من یا آلبوم های گروه به مادرم کاترین جکسون تقدیم شده بود. از آن به بعد خودمان وظایفمان را برعهده گرفتیم و شروع به تولید موسیقی کردیم. اولین خاطرات من زمانی است که مادرم از من نگهداری می کرد و آهنگ هایی مثل « تو خورشید تابان منی » و « مزرعه ی پنبه » را برایم می خواند. او معمولا برای من و برادرانم و خواهرانم می خواند. اگر چه او برای مدتی در ایندیانا زندگی کرده بود ولی در آلاباما بزرگ شده بود. در گوشه ای از کشور که عموما مردم سیاهپوست ، با سنت های روستایی و موسیقی غربی ای که از رادیو پخش می شد، بزرگ شده بودند و این برای آنها مثل گوش دادن به آهنگ های روحانی در کلیسا بود. مادرم، «ویلی نیلسون» را تا امروز نیز دوست دارد. مادرم همیشه صدای زیبایی داشت و من فکر می کنم توانایی خوانندگی را از مادرم گرفته ام و البته از خداوند. مادرم ساز کلارینت و پیانو می نواخت که به خواهر بزرگترم، «مورین» که ما او را «ربی» صدا می کردیم یاد داده بود . همان طور که به خواهر دیگرم «لاتویا» یاد داده بود. مادرم از کوچکی می دانست که هرگز نمی تواند موزیکی را که دوست داشت در مقابل دیگران اجرا کند، نه به علت نداشتن جرات یا توانایی آن، بلکه به خاطر این که در کودکی از یک بیماری ستون فقرات، فلج شده بود. او از بیماری نجات پیدا کرده بود ولی همیشه موقع راه رفتن می لنگید. او باید در کودکی بخش زیادی از مدرسه رفتن را از دست می داد ولی همیشه به ما می گفت که خوش شانس بوده که از بیماری نجات پیدا کرده، چون عده زیادی از آن بیماری مرده بودند.  به یاد دارم که چقدر برایش مهم بود که ما واکسن ضد فلج بزنیم. او حتی یک بار باعث شد که ما نمایش شنبه بعد از ظهر را که در باشگاه جوانان بود، از دست بدهیم. این نشان می دهد که این موضوع چقدر در خانواده ما اهمیت داشت. مادرم می دانست که فلج شدن او یک نفرین نبود بلکه یک آزمایش از طرف خدا بود که البته او در این آزمایش پیروز شد. مادرم عشقی به من تزریق کرد که همیشه با خود خواهم داشت. او به من یاد داد که استعداد من در آواز خواندن و رقصیدن یک کار خدایی بود به مانند زیبایی غروب خورشید یا بارش برف برای بازی کردن بچه ها. علیرغم این که همه ی وقت ما صرف تمرین یا مسافرت می شد مادرم وقتی را معین می کرد و من و لاتویا و ربی را به کینگ دوم هال محل دفن شهیدان یهودی می برد. سال ها بعد، پس از آن که ما گری را ترک کردیم در نمایش اد سولیوان، برنامه اجرا کردیم. نمایش زنده یکشنبه شب- در حالی که آمریکا ، افرادی مثل بیتل ها ، الویس ، اسلی ، و خانواده استون را دیده بود. بعد از نمایش ، آقای سولیوان با تعریف و تمجید بسیار، از تک تک ما تشکر کرد. ولی من درباره چیزی که او قبل از نمایش به من گفته بود فکر می کردم. من در پشت صحنه سرگردان مانده بودم- دقیقا مثل پسر بچه ای که تبلیغ نوشابه پپسی را می کرد به سمت آقای سولیوان دویدم. او از دیدن من خوشحال به نظر می رسید. او با من دست داد، اما قبل از رفتن پیام مخصوصی به من داد. سال 1970 بود، سالی که بهترین افراد موسیقی راک زندگی شان را به خاطر مواد مخدر و الکل از دست داده بودند. بعضی از مردم می گفتند که من هنوز «فرانکی لیمون» را به یاد آنها می آورم. خواننده ی جوان و بی نظیر سالهای 1950 که زندگی اش را در این راه از دست داد. شاید «اد سولیوان» وقتی به من می گفت « هرگز فراموش نکن که استعدادت از کجا آمده است، استعداد تو یک هدیه الهی است»، به همه ی این چیزها فکر می کرد. من سپاسگزار محبت های او بودم. اما باید به او می گفتم که مادرم هرگز به من اجازه نداده که این موضوع را فراموش کنم. من هرگز بیماری پولیو نداشتم که برای یک خواننده یا رقاص چیز وحشتناکی است. اما می دانستم که خدا من و برادرنم و خواهرانم را از راه های دیگر آزمایش کرده است. خانواده ی بزرگ ما، خانه کوچک ما، پول بسیار کم و ناچیزی که مجبور بودیم دخل و خرجمان را با آن تطبیق بدهیم و حتی گاهی بچه های حسود همسایه که با پرتاب کردن سنگ به پنجره های ما ، در حالی که تمرین می کردیم ، می خواستند بگویند که ما هرگز موفق نمی شویم. من به مادرم و سال های اول زندگی مان فکر می کنم. من می توانم به شما بگویم که پاداش هایی وجود دارد که خیلی با ارزش تر از پول ، تحسین مردم و جوایز است. *

There comes a time when we heed a certain call
When the world must come together as one
There are people dying
and its time to lend a hand to life
There greatest gift of all

We cant go on pretending day by day
That someone, somewhere will soon make a change
We are all a part of Gods great big family
And the truth, you know,
Love is all we need

We are the world, we are the children
We are the ones who make a brighter day
So lets start giving
Theres a choice we're making
We're saving out own lives
its true we'll make a better day
Just you and me

Send them your heart so they'll know that someone cares
And their lives will be stronger and free
As God has shown us by turning stones to brend
So we all must lend a helping hand

We are the world, we are the children
We are the ones who make a brighter day
So lets start giving
Theres a choice we're making
We're saving out own lives
its true we'll make a better day
Just you and me

When you're down and out, there seems no hope at all
But if you just believe theres no way we can fall
Let us realize that a change can only come
When we stand together as one

We are the world, we are the children
We are the ones who make a brighter day
So lets start giving
Theres a choice we're making
We're saving out own lives
**

* منبع: http://takp30.blogfa.com         

  We are the world ** ترانه ی

+تاريخ یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 2:59 نويسنده <باشگاه تنهايان> |

 

 

مي شود انشايي نوشت، يا دست كم جمله هايي را سر هم كرد، يا آنكه با چند واژه ي پراكنده، كاغذ را سياه كرد و مثلا گفت «حالم خوب است» و يا به چند حرف بي معنا قناعت كرد و از نو انشايي تازه نوشت:

حمله ي تسلسل وار واژه هاي بي قاعده روي صفحه نمايشگر كامپيوتر كه نمي داني چقدر جا خواهد داشت تنها بيانگر يك چيز است: « در زندگی زخمهایی ست که مثل خوره روح را در انزوا می خورد و می تراشد. این دردها را نمی شود به کسی اظهار کرد، چون عموما عادت دارند که دردهای باورنکردنی را جزء اتفاقات و پیش آمدهای عجیب بشمارند واگر بگویید یا بنویسید...» 

گاه روزهايي هست كه دوباره به سمت خاطره هاي تاريك بازمي گردم. جنون اسرار آميزي است، درست مثل يك سقوط آزاد لذت بخش و مرگ آور! مدتي است كه جز خودم به كسي سرك نمي كشم، حتي به آينه، آري، تنها كسي را كه باور كرده بودم ناگهان شبي مرا از خواب بيدار كرد، نه با بوسه كه با درد...!   

 

 مهرانا

+تاريخ جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت 17:51 نويسنده <باشگاه تنهايان> |

     دوباره بهاري  با كودكانه ... دوباره  بهاري را  بچگي كردن ... همين بهار كه همين حالا آغاز شد ، نهمين بهاريست كه با شهيار سبز مي شود... در كنار دوستاني  كه همه را از شهيار دارم. روزهاي آخر اسفند ، مثل هميشه از اين هراس داشتم كه هر چه بگردم تفاوتي ميان گذشته و حال نبينم.بهارم ادامه‌ي خزان باشد و خزان همين خزان. شايد ديگر روياي آزادي نتواند تمام مرا از آن خود كند... اما دگر بار با اين جملات  بهارشدم. دوباره به سمت پنجره رفتم كه ... 

  

      بالا رفتيم دوغ بود ...      پايين اومديم ماست بود...      قصه‌ي ميلاد دوباره راست بود...

 

    باز هم مي گويم كه تكرار آرزوها هميشه در جا زدن نيست. توهم معاشقه با روياها نيست.بهار ديگر ، شاعر... اي كاش كه در تهران ، اي كاش كه در آزادي ، اي كاش كه بي بغض تر... اي كاش كه بهار تر...

                                                                                                        شهاب ...

*************************************************************

مي دانم واژه هاي بي خاصيت هيچگاه نمي توانند بيانگر احساس هاي ناب ما نسبت به يك دوست ديرينه و خاطره ساز باشند. باري، اما باز هم بنابر جبر بايد از همان واژگان رنگ باخته ي كهنه بياويزم و به دوست نايابي چون «هامون شيرازي» تسليت بگويم كه پدر عزيزش را پيش از بهار 1388 از دست داد!  

هامون جان از عميق جاي قلبم برايت روزهاي بهتري را آرزو مي كنم...

 

مهرانا

+تاريخ یکشنبه دوم فروردین 1388ساعت 18:12 نويسنده <باشگاه تنهايان> |

 

 

باز هم تنهایی!

رفتنت عادتِ دیرینه ام است

دل نباید به تو داد

باید از حادثه ی «ما شدنِ» ما بگذشت

تن نباید به تبسم های تو داد

 

خوب می دانستم

همه ی سادگیِ باغچه ی کوچکِ ما

شبی از یادِ اقاقی ها،

کم خواهد شد

 

خوب می دانستم

باید از سنگ شد و رفت به آغوشِ گُلِ تنهایی

و سفر باید کرد

چمدان ها را باید بربست

هق هقِ خسته ی من را باید

به خداحافظیِ چشمانِ تو داد

 

یا که شاید، باید

چشم را بربندی

گوش را برگیری

و دلت را به هوایی بهتر

از من و ما عاشق تر

سوق دهی!

 

خوابِ خوبی می توان داشت

بدون گریه

بدون حسرت

قفسِ بودن را

می توان برد میانِ باغِ بی دغدغه ی آزادی

و رها کرد از آن

منِ در حصار و زندان مانده

 

کاش می شد برگشت

بی هیچ خاطره ای

و دوباره پل زد

در میانِ اینهمه رنگِ بزرگ

و بسانِ کودکی تازه به میدان رفته

باز در جغجغه و بادبادک و فواره

عشق را پیدا کرد!    

  

مهرانا

 

+تاريخ یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 2:47 نويسنده <باشگاه تنهايان> |

اوايل مهرماه 87 بود كه «شهيار كبيري» ، دوست عزيزم ، پيشنهاد طرحي را داد براي ساختن يك فيلم كوتاه. در حقيقت اين طرح از دل يك قصه ي واقعي و يك ترانه مي آمد با صداي «عبدي بهروانفر». «شهيار» گفت و مرا به فكر انداخت، به فكر اينكه مي توان فيلمنامه اي كوتاه در اين باره نوشت. درباره ي انسان به بن بست رسيده اي كه براي گذراندن زندگي خود دست به هر كاري مي زند، حتي دزديدن سنگ قبري كهنه از قبرستاني دورافتاده! طرح نخست فيلمنامه را نوشتم و «شهيار» با نثر خوب و ابتكار هميشگي اش آن را به اوج رسانيد.

اما ما كه گمان مي كرديم مهم ترين كار را انجام داده ايم، حال با سدي به نام «مجوز» روبرو بوديم و از آنجا كه مي دانستيم نمي خواهيم كاري فرمايشي و سانسور شده بسازيم و از سويي ديگر بايد امكان فيلمبرداري با خيالي آسوده برايمان فراهم مي شد، در جستجوي بهترين راه برآمديم تا اينكه دانستيم مناسب ترين شيوه براي ما كه تهيه كننده ي اثر هم بوديم، ياري گرفتن از «انجمن سينماي جوانان» است، تا دست كم بتوانيم با آسودگي خاطر از گوشه هاي شهر تهران فيلمبرداري كنيم. من و «شهيار» نزديك به يك هفته و تقريبا هر روز سناريوي تكراري «در جستجوي مجوز» را دنبال كرديم، از اين سازمان به آن سازمان، از اين موسسه به آن موسسه و كاغذ بازي پشت كاغذ  بازي. تا سرانجام موفق شديم. 

پس از آن نوبت به هزينه هاي پيش بيني شده و پيش بيني نشده ي گوناگون براي ساخت فيلم رسيد، اما شادا كه همه چيز به خوبي پيش رفت.اما خاصيت ديگر اين تجربه براي من، علاوه بر همكاري با دوستان قديمي ، شهيار، امير و سمانه ، محمد ، محسن و آتوسا، آشنايي با دوستان تازه اي بود كه هر يك با دلسوزي و وسواس بسيار همراهي مان كردند. ياراني چون: سينا ، ركسانا ، وهاب ، آرش و...  كه در اينجا از همگي سپاسگذار هستم و سپاس ويژه اي هم دارم از پگاه گل و ميلاد نازنين كه حضورشان تا بدين اندازه پر رنگ و پر خاطره بود و سهم كوچك من هم در اين كار ، دستيار كارگزدان،مشاور كارگردان و مشاور فيلمنامه بود. 

و در پايان...

تنها خاطره هستند كه برجاي مي مانند و براي من آن روزها تا ابد خاطره و ياد زيبا مي سازند.

 

دوستان عزيز

براي خريد cd  و يا dvd  فيلم «كافه قبر» به خانه ي «شهيار كبيري» سر بزنيد.

 

*مهرانا*

  

 

 

  

 

 

+تاريخ جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت 12:31 نويسنده <باشگاه تنهايان> |

 

نازنينم!

گاه يادم مي آيد كه چقدر تنها هستم با دنیاي دست ساز عنکبوت بدنما و آدمک هاي سیاه كه نام نزدیک ترینشان، «پدر» است و نام دورترینشان، «دوست»!... پدر، مادر، خواهر و برادر، یادآور یک همزیستی اجباری هستند، پس به ناچار باید تحملشان کرد!

آن روزي كه به سزایت رسیدي و روزگار انتقام مرا از تو گرفت، مي خواستم از شادي بميرم!! اعتراف مي کنم که آن روزها برايم با لذتي عجیب و هراس انگيز همراه بود ، یک نوع خودارضایی باشکوه، از آن دسته ای که تا حالا کسی تجربه نکرده است! حالا بیشتر دوستت داشتم، از آن عشق های افلاطونی ، نه از جنس جنون ها ی حماقت آمیزی که فقط «دروغ»، آن ها را شیرین می کند! هم عاشق دروغ می گوید و هم معشوق و بعد هر دو «مست»   می شوند، «هست»می شوند و باز «سرمست» می شوند!!...

 

شيرينم!

تو را اينگونه مي خواهم، هميشه اينگونه خواسته ام، عریانِ عريان، برهنه ي برهنه. حال خودت هستي، سبكي، تمیزي، راستي، هماني هستي که بايد باشي!! بدون آن نخاله های ریز و درشت، بدون آن تفاله های تهوع آور! پس یک هوووووراااااای آنچنانی به افتخار كسی که حالا دیگر تنهای تنهاست، هیچ هواداری ندارد، درست مثل خودِ من!!

 

عزيزم!

کاش می شد همين حالا يك جشن سكوت دونفره بگيريم و با هم بمریم، یک خودکشی داوطلبانه و باشکوه (با گاز هم بد نیست، اما چون تو آدم مبتکری است بی شک برای این کار نیز از شیوه ی منحصربه فردی استفاده می کني)! دلم می خواهد این خودکشی آنقدر عجیب و دست اول و تک باشد که همه به حیرت بیفتند!

راستی همه ی ما آیا روز به روز «زنده به گور» نمی شویم؟!

چون من و چون تو و چون همه؟؟

 

 

مهرانا

 

+تاريخ دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 13:21 نويسنده <باشگاه تنهايان> |

      براي دومين بار هجدهم آبان تبديل به روزي به ياد ماندني برايم شد كه پر ازاين همه تداعي خوشرنگ شدم.شايد سالهاست كه خاطره ي خوش را كم مي آورم و هر نگاه به روزهاي پسين عادت تلخ بودن را در پي مي آورد اما در اين باره با روي گشاده به سمت گذشته بر مي گردم و به دوست مي رسم.دوستي كه چند ماه پيش توانستم به ديدنش بروم و تمام سخاوتش را به بلنداي رفاقتش دوست بدارم.همخانه ي خوب من دوست دوساله ام شد.همان همدلي كه در كوچه پس كوچه هاي بي ريشه اينترنت يافتمش اما دوستي اش از جنس كوچه هاي خاكي دهه پنجاه بود و نه از امروز و اين همه تلخي.اي كاش تا سال بعد و سالهاي بعد فقط لبخندي بر لبانت باشد كه در اين دوسال گرچه در روزهاي كمي ديدم اما زيبا ديدم...

 

شهاب

+تاريخ یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 0:10 نويسنده <باشگاه تنهايان> |

 

وقتي كه توي اين دنياي كوفتي، جز يه خلوت كوچيك چيز ديگه اي نداري،

وقتي كه وسط جنگل كثيف آدما براي خودت به زور يه دنياي كوچيك دو در دو درست مي كني،

وقتي كه خودتو از ديگران جدا مي كني تا اون مرض لعنتي همه گير تو جلدت نره،

وقتي همه ي اين كارهاي عبث رو انجام مي دي،

فقط يه حادثه ي احمقانه ي كوچيك لازمه تا چهار ديواري دو در دوي تو رو به لجن بكشه!

وقتي هم كه همه چي بوي لجن و كثافت رو گرفت، حالت از خودت و اونايي كه بوي گندشون رو به تو پس دادن، به هم مي خوره! هي عُق مي زني، عُق مي زني، عُق مي زني، اما بي فايده س!  بالا هم كه مي ياري، بي فايده س، چون غذات باز همين پس عُق هاي باقي مونده ي روي زمينه!

شجاعت تموم شدن رو هم نداري، شجاعت پس زدن اينهمه گُه و گنداب رو هم نداري، اصلا شجاعت نداري، چون اگه جرأتشو داشتي تو اين پس آب هاي بويناك دست و پا  نمي زدي و از پس عُق هاي بدبوي خودت تغذيه نمي كردي و حكم موجودي رو نداشتي كه حتي همون چهار ديواري دو در دوش هم يه ديوار كم داره!! يكي از ديواراش رو برداشتن تا موجودات متعفن هم جنسش از اونجا كوچيكترين چيزهاي شخصيشو ببينن! تو اونقدر به اين كثيفي ها عادت كردي كه ديگه مريض هم نمي شي، چون خودت شدي «عينِ مرض»! عينِ مرض شدن يعني اينكه كم كم داري تغيير ماهيت مي دي و مي شي مثل پشه خاكي هاي ولگرد ، مثل ببعي هاي نفهمي كه فقط مي گن «بع، بع، بع...»! از اون بالا هركي، هرچي گفت فقط تاييد مي كني و بعد مي خزي تو  طويله ي بوگندوت!!

هر روز از نفرت به خودت مي پيچي، اما نمي توني فرار كني. مثل يه بدبخت آسمون جُل خودت رو دست اون سرنوشت لعنتي مي سپري كه اصلا واقعيت نداره، يعني به اندازه ي تو و دنياي پليدت واقعيت نداره!

بدبخت! به جاي اينهمه شعار دادن و قِي كردن، از شرّ خودت خلاص شو. بذار يه بوگندوي شجاع پيدا بشه و خودشو از اين آشغال دوني بندازه بيرون... پاشو، هنوز وقت داري، هنوز دير نشده...!!

 

مهرانا

 

 

+تاريخ چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 13:5 نويسنده <باشگاه تنهايان> |

هفتمين پاييزِ فريدون فروغي

۱۳ مهرماه 1387

 

 

 

 

+تاريخ شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 23:56 نويسنده <باشگاه تنهايان> |

        يادمه وقتي بچه بودم از كارتون اليور توئيست ميترسيدم چون نمي تونستم بفهمم چرا به صورت كاملا جبري بايد طبقات اجتماعي ، زندگي رو براي كساني سخت كنه. از فكر اينكه ممكن بود من به جاي اليور توئيست باشم دلهره عجيبي فضاي كودكانه زندگيم رو سياه و سفيد مي كرد.به رنگ انقلاب صنعتي ، به رنگ لندن چندين دهه ي پيش ، به رنگ ابر هاي باران زا.

        اما دوران كودكي كه تموم شد فصل شعار سر رسيد.برابري ، برادري. مرگ بر بورژوا ، زنده باد ...   اصالت هم كه معني نداشت.

       دوران شعار هم سر رسيد.اما اصالت هم معني داره.مثل هر پديده ي قابل درك ديگه.اما تا چوب نسبيت نخوره شاگرد تعادل نمي شه.

       خوب ، قول دادم كه شعار رو به جامعه جهان سومي بسپارم ، پس بگذريم از دلم تنگ شده براي عشق اصيل...

       راستي گاهي بد جوري حس مي كنم مثل يه تكه چوب خشك و بي روح شدم.سرد شدم.روز ها دارن مي گذرن.و من هيچ عشقي ندارم. به پاراديزو فكر مي كردم.به سينما پاراديزو. يك نفر ، عاشق سينما.نقطه سر خط.

      موسيقي هم هست.يعني كنسرتهايي كه مجوز نمي گيره ، آلبومهايي كه تو صف ارشاد مي مونند و ايران موزيك همه رو ديوونه مي كنه.

      شعر هم هست.دهانت را مي بويند مبادا گفته باشي ... راستي سنگ قبر شاملو براي چندمين بار شكست؟ ستاره آي ستاره تو غربتي دوباره...  همين چند روز پيش مزار شاملو تبديل به مكاني براي اقتدار جان بر كفان مبارزه كننده با اراذل شد. رينگ بوكس شد.  يادت نره انجمنهاي ادبي اگه خط بدن و خط بگيرن دورشون خط قرمز مي كشن.مي فهمي كه...

      بذار بگم دلم تنگ شده براي عشق اصيل.دلم تنگ شده براي عاشق يه هنر بودن.دلم تنگ شده برا بيرون ريختن بيست و چند سال سركوب هر چي عشق بيرون نريخته ست با يه هنر. براي در هنر خلاصه شدن. لذت بردن از تمرين موسيقي.برا اينكه عاشق يه دختر با مو هاي پر كلاغي باشم و از پنجره اتاقم... برا اينكه عاشق يه چيزي باشم. برا اينكه اين ريختي نباشم.اين جور كه هستم نباشم...

      

     مي دوني داستان چيه؟ عشقهامون اصالت نداره.در اين دنياي شاعر كش كسي بر در نمي كوبد ...  آخه سينمايي وجود نداره.تفاله هاي سانسور زده.يه روزگاري سينما عشق بود اما مگه تو ایران فيلم خوب هم توليد مي شه؟ بايد احمق باشي كه ...

     همچنان مي كوشيم براي شب شعر حضرت رقيه بخش آزاد از آقا بگيريم.شعر بخوانيم.به آقا بر بخورد.شعر در دلمان بماند. راستي من چرا به شعر نمي رسم؟ نازك نمي شم ، نمي جوشم؟ تو نمي دوني بايد با يه سطر شروع كرد یا با يه ايده؟

     جشنواره سينماي جوان آمد همين دور و بر ها. فيلم  P.O.V  فيلم خوبي بود.بياني جديد از شهيدان زنده اند ....  به خون آغشته اند ... نقد هم شد.وسطش اذان پخش شد.باقي نقد ، دفاع مقدس...

     راستي تو نمي دوني چرا فيلم كه مي بينم دلم مي گيره؟ همين كه فيلم كوتاهي در باره عشق رو مي بينم ورشو مثل لندن كودكي ها مي شه.آيا بچه هاي هيچ نقطه اي از دنيا به جز ايران مي دونند كه اون پسرك چرا فقط با تلسكوپ نگاه مي كرد؟ حرف نمي زد؟ حتی پرتاب گل سرخی را ترسیدیم...

     مي دوني اين روزها مفهوم مقابل اصالت در نظر من چيه؟ ادا در آوردن.به همين سادگي آخه همه چيزمون  اداست. ادعاست.به اين كلفتي.به اندازه حفره هاي روحمون...

      دلم تنگ شده براي دوست داشتن.براي لذت بردن.دلم تنگ شده براي زندگي.....

      شايد هم از عوارض فلوكستين باشه.دوره ش مي گذره0یعنی بالاخره می گذره.

 شهاب.

+تاريخ سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 1:36 نويسنده <باشگاه تنهايان> |