تبليغاتX
عينك دودی

چشمان من!

برای تنهایی که خود خواسته اید

اشک مریزید

که خودکرده را تدبیر نیست

 

لب های من!

بی سبب سراغ از بوسه نگیرید

که لب هایی که برای بوسیدن آمده اند

نیش هایی زهرگین و پنهانند

 

دستان من!

چرااینچنین سردید؟!

آیا کسی نیمه شب حقیقت را به شما گفته؟

آیا شما هم می دانید که گرمای دستی درکار نیست؟

 

پاهای من!

چنین سست بر زمین نایستید

روزی رسیده ست

که خود را باید تکیه گاه باشید

 

منِ من!

از من نگریز

با من بگریز

مرا جا مگذار

که جز تو دیگر کسی نیست...!!

 

مهرانا

 




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 8:28 توسط ..:: باشگاه تنهایان ::..

 

 

یکی بود

یکی نبود

چند سال زودتر

          یا که دیرتر

زمانی که تو بودی

         یا زمانی که من نبودم

ای کاش جایی دراین میان

         خطی پیوسته ما را به هم می رسانید

من با این موی سیاه

           به دخترکی احساساتی می مانم

                                 که سپیدی موی تو

                                     نفسش را بند آورده

می دانم که بال های احساسم

                               اگرچه بلند

                                 اگرچه بی پروایند

اما

در آستانه ی قلب تو آشیانه نتوانند کرد

تنها به این خاطر که

            وقتی تو بودی

                  من نبودم

بارانی می شوی

             اما چگونه

             بی رعد و برق

اینهمه صبوری را از کجا آورده ای؟

            اینهمه سکوت و لبخند را

                      بهارخوابت کجاست با بوی یاس و آرامش و دریا؟

                               آفتاب کدام خورشید تو را اینچنین خوشرنگ کرده؟

                                معجزه ی دست کدام طبیعتی

                                اینچنین شاداب

                                                 داغ

                                              عاشق

                                             سیراب

از من نپرس چرا ساکتم

            در سکوت است که حجم ما شدن من و تو

                                               چند برابر می شود

آنگاه که شبانه

کودکیم را به خاک سپردم

تو تنها کسی بودی

که برای تولدش جشن گرفتی

                 و بر سرش فریاد نکشیدی

همین است که سکوتت را دوست می دارم

میدانم، می دانم

رسیدنی در کار نیست

            بوسیدنی هم

اما

         پوسیدنی هست

                          تدریجی

دست کم شاید این بار

زودتر 50 ساله شوم!! ...

 

مهرانا

 

 




لينك ثابت نوشته شده در شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 15:1 توسط ..:: باشگاه تنهایان ::..

 

 

می شود انشایی نوشت

            یا دست کم جملاتی را سرهم کرد

                             یا آنکه با چند واژه ی پراکنده،

                                                          کاغذ را سیاه کرد

و یا به چند حرف بی معنا

                            قناعت کرد

و با همین چند حرف بی معنا،

                            واژه هایی زیبا ساخت

و به عباراتی زیباتر رسید

                      و از نو انشایی تازه نوشت!

 باری،

اما من چیزی را از آن شب به یاد ندارم

                                همان شبی که می گویند  

                             حادثه ای به اسم  «من»  رقم خورد

                                             حادثه ای به نام  «زندگی»

                                                           به نام  «میلاد»

هنوز نمی دانم چرا آمده ام

                                    و مانده ام

                                       و زیسته ام

                       چنانکه در این سال ها زیسته ام!

 

 

در نیمه شبی از نیم ماه بهار به دنیا آمده ام. در آستانه ی چهارمین روز از ماه دوم ، درست زمانی که همه خواب بوده اند ، ناگهان چشم گشوده ام  و صاحب شناسنامه شده ام!!

به راستی برای میلاد موجودی که خود به خواست خویش  بدین دنیا نیامده چه می توان نوشت ، آنهم با این همه آرزو و امید خاکستر شده و بر باد رفته! موجودی که از زوال و نابودی در هراس است  و جاودانگی را لحظه به لحظه خواستار!

نمی دانم چرا تابحال در این مجازی آباد ، برای چنین روزی جشن نگرفته بودم و شمعی را فوت نکرده بودم؟! شاید هم  زمانی که از طومار زندگی سردرآوردم،  دیگر شمعی باقی نمانده بود!! به گمانم همه ی شمع هایم را شبی در قمار برای زیستن باخته بودم!...

راستی من چقدر به خود بدهکارم؟!

شاید بیش از چند شمع روشن منتظر!

من عمرم را به خویشتن بدهکارم!

می شد انسانی بهتر بود، عالی تر و با سخاوت تر اما آدمک ها و سایه ها نمی گذارند و تو در این میان ، در این مرداب هراسناک ، ناگهان تنها می مانی و ناگهان کودکیت  را گم می کنی و حال  باید خود، رهایی بخش خویشتنِ خویش باشی!!

باری،

این شب میلادم شاید با همه ی شبها متفاوت باشد!! من نخستین هدیه ام را از «شهیار قنبری» گرفته ام، با «دلخواسته ها»یش و زنده شدن دوباره ی آن همه یادبود! باید به جستجوی آن قدیمی ِقیمتی ِ همیشگی رفت و همه اش را یک شبه ورق زد! من امشب در خلوت خودم چنین می کنم با شهیار، با هنرمندانی که محبوب من هستند و با دوستانی که در این سال ها، بودنشان برای غنیمت بزرگی ست ، حتی اگر بودنشان گاه به گاه باشد:

 

شهاب (همدم خوب و مهربانم در این خانه)

مهتاب (که 21 سال دوستی را با او تجربه کرده ام)

هومن (همخانه ی خاطره سازم در وبلاگ "دلریختگان")

هامون (که خاطره ی "اصفهان" و چای داغش را از یاد نمی برم)

شهیار کبیری (که طعم گس واژگانش را دوست می دارم)

آرمین

اسماعیل و محسن (که می دانم، می دانند، بی آنکه چیزی بگویم!)

امیر(که بهتر از همیشه می نویسد)

محمد

پیروز (که همیشه نخستین دستنوشته هایش را به من می رساند!)

فرزاد (که تنهایم نگذاشته، حتی وقتی هیچکس نیست!)

کامران

میترا و کاوه

علیرضا

سروش واحسان و حسین (همراهان خوبم در وبلاگ "سال صفر")

کورش و فرشید (هم بغضانم در وب سایت "آدمک")  

حامد امری

احسان (که خانه اش عطر "فریدون فروغی" را دارد)

سحرناز (که برای نخستین بار سال گذشته صدای مهربانش را شنیدم!)

عرفان سلیمی (که هنوز آن شعر زیبایش برای"شهیار" را به خاطر دارم)

پوریا 

مهد ی عسکری

شقایق

ژیلا (دوست تازه ام که نظرگاهی بلند دارد)

و همه و همه...

به جشن من خوش آمدید.

مهرانا




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 1:5 توسط ..:: باشگاه تنهایان ::..

 

اگر یک روز  بی هوا، هوس کنی که سری به آنهایی که دیگر نیستند، هنرمندانی که دیگر نیستند بزنی و ناگهان نامی را ببینی که برایت جز یک شوک آنی، هیچ چیز غیرقابل باوری ندارد، چه حالی خواهی یافت؟! برای من امروز چنین روزی بود...!!

«داوود اسدی» آرام و فروتن هم رفت!

شاید برای من در آن زمانی که کودک بودم همین کافی بود که طنزهای تلخ او را در مجموعه ی تلویزیونی«ساعت خوش» به خاطر بسپارم!...

اگرچه درمیان یادداشت های خودم به تاریخ اردیبهشت ماه 1374، هنوز آن نامه ی پرصداقت او را که برای یکی از نشریه های آن زمان به نام «سیر و سیاحت» نوشته بود و علت جداشدنش از گروه «ساعت خوش» را بازگو کرده بود، نگاه داشته بودم، هیچگاه گمان نمی کردم که روزی آن را در غیبت تنش به دیگران پیشکش کنم. باری، اگر که نامه اش طولانی ست اما حرف بسیار دارد، بد نیست کمی با حوصله آن را بخوانید:

 

 

 

سال ها پیش، دوران کودکی، زمانی که تازه قلم به دست گرفتن را آموخته بودم، با عشق و علاقه ی عجیبی صورت آدم ها را نقاشی می کردم، اما تا نقاشی هایم را به دیوار  می چسباندم، پدرم سر می رسید و همه را پاره می کرد و با صدای بلند بر سرم فریاد می کشید که«با این کارها هیچ وقت به جایی نمی رسی». به آنچه پدرم  می گفت توجه نمی کردم، تنها صدای بلند و خراش صدایش تنم را می لرزاند و من را در خودم گره می زد. آیا یک آدم بزرگ که سایه اش می توانست یک باغچه را سیاه کند، دوران کودکی نداشته؟ به نقاشی و هنر علاقه مند نبوده؟ عاشق نواختن نی نبوده؟ سایه ای به اندازه ی یک حوض کوچک نداشته؟ با مورچه ها دوست نبوده؟ دنیایی به اندازه ی یک کف دست نداشته؟ دوستانی مثل دوستان من نداشته؟ دوستانی مهربان و خوب. دوستان واقعی من، دوستانی مثل مداد رنگی های کوتاه قد که اغلب مغزشان در بدنشان تکان می خورد و بیشتر اوقات نوکشان دربین چوب محو بود و یک دفترچه ی لاغر نقاشی که یکی در میان ورق های سفیدش در صحافی تا خورده و چروک شده بود و یک آبرنگ کمرنگ که زود تمام می شد.

من عاشق ماهی بودم، من با ماهی حرف می زدم، دوستش داشتم، ماهی به "بله" می گفت"بخله". دردا و دریغا که ماهی در آب زندگی می کرد و من در خشکی.               

روحیه ی دوران کودکی هیچگاه از من جدا نمی شود، شاید کمبود لبخند، فقر و تنگدستی آن دوران بوده که حالا طنزپرداز و برنامه ساز «ساعت خوش» شده ام. هرچه هست خشنود و خرسندم که توانسته ام با نوشته ها و برنامه هایم دل عده ای را هرچند برای لحظه ای کوتاه شاد کنم. اما ازسوی دیگر به خاطر حساسیت طنزپردازی، آن هم به دلیل مصرف بیش از حد انرژی و مرور اشکالات زندگی روزمره، خسته، غمگین، رنجور و منزوی شده ام. احساس می کنم مثل مداد رنگی های کوتاه قد مغزم تکان می خورد و مثل دفترچه ی لاغر نقاشی، تنها و شکسته شده ام. خیلی از دوستان علت جداشدنم از گروه «ساعت خوش» را می خواهند، راستش نمی دانم چه بگویم، چند دلیل دارد:

1- درحال حاضر فضای برنامه ی «ساعت خوش» تغییر کرده، حال و هوا عوض و احساس ها دگرگون شده و دیگر مثل سابق که حرفه ای نبودیم، جمع صمیمی نیست. حرمتها شکسته شده و هیچ چیز سرجای خود نیست. در جمع احساس یک غریبه را پیدا کرده ام و دیگر آنجا کسی برای افکارم و حساسیت و وسواسم نسبت به ساختن برنامه بهایی قایل نیست.

2- من و «امیرفضلی» که ساختن این نوع برنامه را شروع و به اوج رساندیم، حالا باید شاهد این باشیم باشیم که در برنامه، جوک هم به تصویر کشیده شود. عدم تحمل ضعف در برنامه و هجوم عده ای ناسازگار و ناهمگون، من را ناخودآگاه آزرده خاطر و طرد نمود.

3- تازگی ها به دلیل مشکلات خانوادگی و ناراحتی های روحی مقداری بی نظم و انضباط شده بودم که کارگردان و تهیه کننده ی برنامه تشخیص دادند دیگر به درد کار نمی خورم، به این خاطر نسبتا محترمانه عذرم را خواستند. به هرحال هرچه بود گذشت و همه برای من عزیز و گرامی هستند.

در همه دهر اگر یکی نیشتر است

درپای کسی رود که درویش تر است

 

 

در آخر عرایضم از خدای مهربان خواستارم که تکبر، غرور و خودستایی را از ما دور سازد و به ما نیرو و انرژی خدمت به مردم را عطا کند. از خدای مهربان می خواهم دل و زبانمان را یکی کند و هیچ گاه ما را به حال خود وانگذارد. به امید روزی که فرهنگ دیگرخواهی و جمع بودن را بیاموزیم.

 

********************************************************** 

 

چهل روز گذشت!!

 

 

 




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه چهارم فروردین 1387ساعت 22:45 توسط ..:: باشگاه تنهایان ::..

 

وقتی که پرتاب گُل را با گلوله پاسخ می دهند

وقتی که تا چشم کار می کند سیم های خاردار بی خردی سایه گسترانیده بر دشت

وقتی که عشق را بر صلیب، تازیانه می زنند

وقتی که بوسه ها، مشکوکند

وقتی که خورشید با زمین سر سازش ندارد

بهار دیگر بهار نیست!

 

وقتی که علف های هرز، گلوی هر فریادی را می بندند

وقتی که مردم، آزادی را در تهِ چاه می جویند

وقتی که باران، کسی را خیس نمی کند

وقتی که ستاره گان، نمی تابند که خود نمایی می کنند

وقتی که خرمن رفاقت در آتش حسادت می سوزد

بهار دیگر بهار نیست!

 

وقتی که من، تابِ بودن تو را ندارم

وقتی که تو،  تار کینه می تنی ازبرای نبودنِ من

وقتی که "ما" در "من"ها می پوسد و گم می شود

وقتی که من و تو، حتی خود را دوست نمی داریم

وقتی که هنر را نفهمیده، فرو می دهیم

بهار دیگر بهار نیست!

 

وقتی طنابِ دارِ ِ من به دستِ تویِ خودی ست

وقتی که پاسخ هر خود، بی خودی ست

وقتی که دستان خونین تو، زندان را انکار می کنند

وقتی که چشمان خیس من، دریا را بازنمی شناسد

وقتی که "خدا" هم از این همه جنون به سکوت می رسد

بهار دیگر بهار نیست!

 

*مهرانا*




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 15:0 توسط ..:: باشگاه تنهایان ::..

مدتهاست که می خواهم از «افشین مقدم» بنویسم. شاید کسی باور نکند که آرامگاه او نه در قطعه ی هنرمندان که در جایی دورافتاده در بهشت زهرای تهران است و بی شک اگر جوینده ی آن نباشی، هیچگاه به صرافت آن نمی افتی که پیدایش کنی! جالب بود! حتی آنجا هم افشین، آرام و متین ایستاده بود و نگاهمان می کرد و آن سوتر کیوان (یار قدیمی و وفادارش)، ترانه ی "گل افشین" را زیر نام دوست جوان و از دست رفته اش حک می کرد!

باری،

حال که زمستان امسال تا اینحد طولانی و سخت بود و بسی سردتر از زمستان "اخوان ثالث"، شاید بد نباشد کمی هم از «افشین» بگوییم و دوباره خاطره ی ترانه ی زیبای «زمستون» را مرور کنیم.

افشین مقدم در 8 مهرماه سال ۱۳۲۴ متولد شد و موسیقى را در دوران كودكى زیر نظر عطاء الله خرم آموخت. در ابتدا کار خود را با برنامه ی شش و هشت آغاز کرد. این گروه شامل خواننده هایی چون داریوش ، کیوان ، افشین مقدم ، اونیک ، ماسیس ، نلی و آلیس از جمله هنرمندانی بود که در آن زمان داریوش و کیوان زیاد معروفیت نداشتند ولی افشین مقدم و اونیک محبوبیت و معروفیت بیشتری داشتند .

اما شروع کار خوانندگی افشین حكایتی دیگر دارد . داستان از آنجا شروع می شود كه افشین مقدم در تراس رستورانى در نزدیكى شمیران آواز مى خواند. صداى گرمى داشت و تعلقش فقط خواندن بود نه پول. سعید دبیرى ترانه سراى بسیارى از قطعات مجموعه «زمستون» مى گوید كه یك روز به این رستوران رفت و با افشین مقدم آشنا شد. افشین لوطى بود و میز دبیرى را حساب كرد و رفاقت آنها شروع شد. سعید دبیرى - كه بعدها با كوروش یغمایى هم همكارى كرد- ترانه «زمستون» را نوشت و از افشین مقدم كه در آن روزها در بلك كتز هم نقش كوچكى داشت خواست تا آن را به همراه چند ترانه دیگر اجرا كند. ترانه ها را در استودیو بل ضبط كردند و در سال ۱۳۵۴ آلبوم «زمستون» منتشر شد و اسم افشین مقدم را سر زبان ها انداخت و همین باعث شد كه او بلافاصله ضبط آلبوم دوم را با ساخته هایى از جهانبخش پازوكى شروع كند، غافل از اینكه چند روزی دیگر به پایان زندگی اش نمانده!

در اول مرداد سال 1355 بود که خبر رسید افشین بر اثر حادثه رانندگی در جاده چالوس و در سن 31 سالگی درگذشته و ما را با همان چند ترانی زیبا تنها گذارده است...!

یادش تا همیشه و همواره آفتابی باد  

 

ترانه ی "مسافر"

با اجرایی از عرفان و مهدی سلیمی

برای شنیدن این ترانه به وبلاگ رسمی عرفان سلیمی مراجعه کنید.

 

 

*مهرانا*




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 18:14 توسط ..:: باشگاه تنهایان ::..

پیشکش به «اسماعیل» و به زلالی روحش که هنوز از دنیای آدمک ها چیزی نمی داند!

 

 

«تنهایی قشنگ»

 

میون این همه جنگ، بین این همه پلنگ

یک نفر هنوز می خواد، برّه ها رو بشمره

نمی خواد مثل شما، فکر بد شدن باشه

می خواد از خاطره هاش، خنده ها رو بشمره

 

یک نفر اینجا هنوز، قدّ یک دریا پُره

بغضاشو فرو می ده میونِ یه بوم ِ رنگ

گریه هاشو می سپره به غمِ ترانه هاش

هنوزم دل می ده به تنهایی های قشنگ

 

بین این آدمکها که سیاهن همه شون

اون می خواد سپید باشه مثلِ یک کُپّه ی نور

توی دالونای تنگ نمی خواد جون بکنه

یه دلِ بزرگ می خواد توی دریاهای دور

 

یک نفر اینجا هنوز، قدّ یک دریا پُره

بغضاشو فرو می ده میونِ یه بوم ِ رنگ

گریه هاشو می سپره به غمِ ترانه هاش

هنوزم دل می ده به تنهایی های قشنگ

 

وقتی که زندگی مون پُر ِ زخم و خنجره

آسمونی برای پرواز پرنده نیست

درهای مهربونی قفله روی آدما

تو رقابت سرِ عشق، هیچکسی برنده نیست

 

یک نفر اینجا هنوز، قدّ یک دریا پُره

بغضاشو فرو می ده میونِ یه بوم ِ رنگ

گریه هاشو می سپره به غمِ ترانه هاش

هنوزم دل می ده به تنهایی های قشنگ

 




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 19:15 توسط ..:: باشگاه تنهایان ::..

9بهمن ماه، سالروز سبز شدن دوباره ی «فریدون فروغی» است و با آنکه راه خانه اش دور است اما دل های نزدیک به او راه را گم نمی کنند و همچنان به دیدارش می شتابند. ما نیز چنین کردیم، جای همه ی شما خالی...!

***

مکان: روستای آب باریک

زمان: 9 بهمن ماه 1386، ساعت 30/11 نیمروز

آدم های بازی: فریدون فروغی و سه نفر عاشق

امسال مسیر خانه ی فریدون تا خود خانه سپیدپوش بود. به روستای آب باریک که رسیدیم دیگر نمی شد با اتوموبیل بالاتر رفت، این بود که مسیر آب باریک تا خانه ی فریدون فروغی (روستای قرقرک) را با پای پیاده طی کردیم، به یاد فریدون که آنجا را بسیار دوست می داشت و ترانه ی «قریه ی من» را انگار برای آنجا خوانده است!

با آنکه برف همه جا را پوشانیده بود، آفتاب گرمی بر سر روستا چتر خود را پهن کرده بود! تا چشم کار می کرد سپیدی بود و سپیدی و معصومیتی که تنها می شد در فریدون پیدایش کرد!

باری،

پس از 5/1 ساعت از دور دیوارهای (قرقرک) را دیدیم و همین جان تازه ای به ما داد که سرانجام به فریدون رسیده ایم!

هیچ کس نیامده بود و ما نخستین کسانی بودیم که روز میلاد فریدون را به او تبریک می گفتیم! روی درگاه خانه از برف سرد و سختی پوشیده شده بود، اما چیزی نگذشت که به یاری آفتاب توانستیم برف ها را بروبیم و چهره ی مهربان فریدون را دوباره ببینیم.

***

اما دوست می دارم امروز به مناسبت میلاد این نازنینِ همیشه و همواره، تصاویری از سال های دور را با شما قسمت کنم. چندی پیش، یکی از دوستان خوبم، حامد جان این تصاوی پرخاطره را از شیراز برایم فرستاد که بازمی گردد به سال هایی که فریدون برای اجرای برنامه به شیراز رفته است و 3 سال در کاباره کازبا که مدیر آن «مهدی دریسی» بوده است، ترانه اجرا کرده است.

 

 

 

 

 

باری،

سالی دیگر هم گذشت، میلاد روزی دیگر نیز از راه رسید ولی ما دیگر کسی چون «فریدون فروغی» را هرگز نخواهیم داشت!!...

با سپاس ویژه از آقای مهدی دریسی که این تصاویر زیبا را در اختیار من قرار دادند.

مهرانا




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 17:1 توسط ..:: باشگاه تنهایان ::..

ای کاش آدمی وطنش را

همچون بنفشه ها می شد

 با خود ببرد هر کجا که خواست!

 

 

دیروز داشتم یکی از  کنسرت های باشکوه «پل مک کارتنی» را می دیدم، با یک پیانو، ساده و کودکانه، اما دلشاد، در 65 سالگی:

Let It Be…Hey You… Yesterday… Freedom…

بی اختیار یاد «فرهاد» افتادم که 29 دی ماه به دنیا آمد. آمد تا نور و صدا و ترانه را بر این سرزمین دیرینه بتاباند و چه خوب همه جا را تابناک کرد... او هم با یک پیانو روی صحنه می خواند:

شبانه... کودکانه... هفته ی خاکستری ... جمعه... مرد تنها... کوچ بنفشه ها...

کنسرت او در چند شهر پاریس و آلمان به باشکوهی کنسرت «پل مک کارتنی» نیست، اما هنرش در حد اوست، در حد او ستایش کردنی و باوقار است و در اندازه او، زیبا!